#ضربه_نهایی_پارت_111

_جانی که در دست یکی مثل تو باشه
کوچکترین اهمیتی برام نداره
پس زودتر جونم رو بگیر
من عروسک خیمه شب بازی نمیشم !!!
یاشار باصدای بلندی خندید وگفت

_دختر عجیبی هسی اما قرار نیست به زودی بمیری !!!
خوب گوش هات رو باز کن دختر جوان
این بار رو من ازت گذشتم !!!
اما شک نکن این اتفاق دیگه تکرار نمیشه
پس آخرین بارت بشه که فکر فرار وسرکشی به سرت می زنه
لحن صدای پرصلابتش ونگاه نافذش دهان سرمه رابست
یاشار بی آنکه منتظر جوابی از اوبماند با شانه های فرو افتاده ای از اوفاصله گرفت وبه سمت اسانسور رفت
تا بیشتر از این آن نگاه زیادی آشنا دنیایش را به آتش نکشد وداغ دلش را تازه تر نکند
طلا با خشم بلافاصله پس از رفتن یاشار از سالن خارج شد وباربد هم از پشت اورفت
شک نداشت اگر دقیقه ای بیشتر در سالن می ماند نمی توانست خودش را کنترل کند ....
حالا دیگر فقط سه نفر در سالن باقی مانده بود
شاهکار نگاهی به سیمای رنگ پریده ی دخترک زخمی انداخت وکلافه به سمت سراج قدم برداشت .
مقابل او ایستاد و آرام گفت
_سراج این دختر ضعیف تر از این حرفیه که بخواد شلاق تحمل کنه !!

romangram.com | @romangram_com