#کینه_عشق_پارت_290


به شوخی گفتم:کم حرف بزن...

سام هم کم نیاورد و گفت:آهان عمل کنم؟؟

با مشت به بازوش کوبیدم و گفتم:بی تربیت...و رومو به سمت دیگه ای برگردوندم....سام صورتم رو به طرف خودش برگردوند و گفت:ببخشید شوخی کردم...

سه روز بعد به خونه باغ مادربزرگم برگشتیم...فقط هلیا و هومن تو خونه بودن...بچه ها به سمتمون دویدن...هومن تو آغوش من جا گرفت و هلیا تو آغوش پدرش و من تازه اون موقع معنی کمبود رو فهمیدم...و لذت داشتن یه خانواده ی گرم و واقعی رو...

بعد از خوردن عصرونه بچه ها به باغ رفتن تا بازی کنن...سام هم دستم رو کشید و به دنبال بچه ها روون شد....

روی تاب نشستیم و بازی کودکانه ی فرزندانمون رو تماشا کردیم...

خسته بودم...سرم رو روی شونه ی سام گذاشتم...

سام موهام رو بوسید و گفت:خسته ای؟؟

سر تکون دادم...سام آهسته گفت:بخواب عزیزم...

بعد از سکوتی چند ثانیه ای گفتم:سام...دوست دارم...


romangram.com | @romangram_com