#کینه_عشق_پارت_289

بلند تر خندیدم و گفتم:چرا...

قلقلکم داد و گفت:پس چرا اذیت می کنی؟؟

از حصار دستاش فرار کردم و داد زدم:دوست دارم...

تا وقتی که توپ سرخ رنگ خورشید جای خودش رو به ماه کامل داد لب دریا بازی کردیم و سر به سر هم گذاشتیم...بعد هم برگشتیم ویلا و شام خوردیم و برای استراحت به اتاقمون رفتیم...

ده دقیقه ای می شد که روی تخت با فاصله از هم دراز کشیده بودیم...تا اینکه سام روی آرنج دستش نیم خیز شد و موهام رو نوازش کرد و زمزمه کرد:دوست دارم...

به مکان فرضی چشماش تو تاریکی خیره شدم و گفتم:منم...

بعد این صورت هامون بود که به هم نزدیک شد و فاصله ها رو برداشت...

صورتم از شرم می سوخت...سام هم انگار حرارتش رو حس کرد که زیر گوشم نجوا کرد:از من خجالت می کشی؟؟

اوهومی گفتم و ساکت شدم...سام قهقهه زد:چرا؟؟

سرم رو به طرفین تکون دادم:نمی دونم...

سام پیشونیم رو بوسید و گفت:درست میشه...

romangram.com | @romangram_com