#کینه_عشق_پارت_286


وقتی سام گفت اینجوری یاد یه شعری افتادم و گفتم:درست می گی..اتفاقا"گفتی اینجوری یاد یه شعری افتادم:

قصه اینجوری شروع شد... / که تو بی قراری من رسیدی / منو دیدی / مثل خورشید تو تابیدی / به تن مرده ی عشقم / تو دمیدی / منو دیدی /

قصه اینجوری شروع شد... / اون سوار خسته راهی که کشیدی تا درکوچه ی احساس و پریدی / منو دیدی / منو دیدی /

قصه اینجوری شروع شد... / قصه ی عشق منو تو / قصه ی پاییز و برگه / قصه ی کوچ و تگرگه / قصه ی جنگ و رازه / قصه ی درد و نیازه / قصه ی درد و نیازه /

قصه اینجوری شروع شد... / حالا من موندم و احساس / که یه دنیاست / آخر عشق منو تو یک معماست / غصه ی ما رو نخور / صبح غزل خون دیگه پیداست / دیگه پیداست /

سام دستم رو بوسید و گفت:عالی بود عزیزم...خیلی قشنگ بود...

خوابیدم و ساعت چهار صبح بود که بلند شدم و حس کردم سام خواب آلوده...ازش خواستم بذاره من پشت فرمون بشینم...قبول کرد و خودش تا حیاط ویلا خوابید...

وقتی ماشین رو تو باغ نگه داشتم به نیمرخ جذابش نگاه کردم...همون موقع با خودم عهد بستم که حال و آینده ام رو بسازم و دیگه هرگز به گذشته بر نگردم...

موهای سام رو نوازش کردم تا وقتی که چشماش رو باز کرد و گفت:رسیدیم؟؟

لبخندی به صورت پف دارش پاشیدم و گفتم:آره پاشو..


romangram.com | @romangram_com