#کینه_عشق_پارت_285
سام اخم کرد:پس کی؟!
با لبخند گفتم:بعد از اینکه رسیدیم ویلای شمال...
سام دوباره داد زد:چی؟؟...
همه خندیدن و پدرجون گفت:سام چه خبرته هر چند دقیقه یه بار می گی چی؟؟
سام رو به پدرش کرد و گفت:آخه بابا نمی دونی که این گربه ی چموش من چی میگه؟؟
پدرجون لبخندش رو مهار کرد:مگه چی میگه؟؟
سام بی پروا گفت:میگه تا ویلای شمال صبر کن...
سالن تو سکوت فرو رفت...سرخ شدم و سر به زیر انداختم و لب به دندون گرفتم...بعد از چند دقیقه سکوت شلیک خنده به هوا رفت و بعد هم پدرجون زیرکانه گفت:هر که طاووس خواهد...جور هندوستان کشد...
خلاصه آخر شب سام منو تنها رسوند خونه و هلیا پیش مادرجون اینا موند...چون قرار بود من فردا صبح به آرایشگاه برم...
تو راه شمال بودیم...مثل دفعه ی اول...امشب همه چیز پر از تکرار بود و چقدر این تکرار شیرین و دوست داشتنی بود...هلیا و هومن پیش مادرجون مونده بودن و ما به تنهایی اومده بودیم ماه عسل...
سرم رو به صندلی تکیه داده بودم و خواب داشت به چشمام غلبه می کرد که سام گفت:برام شعر بخون...یادته شب عروسی اولمون هم شعر خوندی...ازت خواستم بازم برام بخونی اما تو نخوندی و انگار قسمت این بود که اون داستان دوباره اینجوری تکرار شه...
romangram.com | @romangram_com