#کینه_عشق_پارت_283
فصل پایانی
تو فرودگاه ایران بودیم...عطر خاک وطن با عطر تلخ و مست کننده ی سام در هم آمیخته بود...از پشت شیشه هومن رو دیدم که صورتش رو به طرز جالب به شیشه چسبونده بود...و بعد هم بقیه ی استقبال کننده ها...
چمدونم رو به سام سپردم و به سمت هومن دویدم...تو چند قدمیش زانو زدم و دستام رو باز کردم و اجازه دادم که هومن خودش به آغوشم بیاد...
هومن به سمتم دوید و گفت:مامانی...
میون گریه و خنده تو آغوش گرفتمش...چقدر شنیدن این کلمه از زبون هومن برام لذت داشت...یه لذت وصف ناپذیر...
سام پشتم ایستاد و گفت:سلام آقا هومن...مامانت رو دیدی ما رو فراموش کردی؟؟
در حالی که اشک هام رو پاک می کردم از جا بلند شدم...هومن خزید تو بغل سام و سلام کرد...
همه اومده بودن...همه ی کیانی ها...همین طور آقای ساجدی و سمیه خانم...احسان و کیانا و حتی کوروش...
بعد از احوالپرسی به سمت ماشین ها رفتیم...سام در رو برای من و بچه ها باز کرد و گفت:بفرمائید...
سوار شدیم و من با تعجب دیدم که سام مسیری غیر از مسیر خونه رو در پیش گرفته...
گفتم: سامی کجا می ری؟
romangram.com | @romangram_com