#کینه_عشق_پارت_282


هلیا دوباره به سمت سام برگشت و با ناباوری به سام نگاه کرد...سام خم شد و دستاش رو از هم باز کرد و گفت:نمی خوای بیای بغل بابایی؟؟

هلیا لحظه ای تردید کرد و به من نگاه کرد...با سر تشویقش کردم...به سمت سام دوید و با شوری کودکانه داد زد:بابایی...و من به این فکر کردم که بچه ها همه چیز رو چقدر راحت می پذیرن...

سام از لذت چشماش رو بست و گفت:جان بابایی؟؟

هلیا سرش رو از شونه ی سام برداشت و گفت:بابایی اینجا یه عروسک گنده دیدم برام می خریش؟؟

صدای خنده امون فضای آپارتمان رو پر کرد...

سام بینی هلیا رو فشار داد و گفت:ای شیطون...

با خنده گفتم:پس بابا شدی برای چی؟؟

سام با سر تایید کرد و گفت:باشه نازنینم می خرم...

جدی شدم و گفتم:فقط وای به حالت اگه لوسش کنی...

سام هلیا رو زمین گذاشت و گفت:می رم بلیط بگیرم...و دو دقیقه بعد پشت در آپارتمان ناپدید شد...


romangram.com | @romangram_com