#کینه_عشق_پارت_281

به طعنه گفتم:هومن فراموش می کنه...در ضمن اونکه از چیزی خبر نداره...

لبخندش رو حس کردم:چرا خبر داره..من بهش گفتم...

پوفی کشیدم و گفتم:چرا بهش گفتی؟؟!...من نمی خوام برگردم...چرا عذابش می دی؟!

سام گفت:ناز نکن فریماه...من عشقو درست تو لحظه ی آخر تو نگاهت دیدم...همون شب...وقتی دستت رو بوسیدم...بس نیست این همه سال تنهایی و غصه...بس نیست؟؟ این همه سال عذاب و شکنجه کافی نیست...انتقامت رو هم که گرفتی...چرا می خوای خودت و من و بچه ها رو عذاب بدی؟؟

اشکم حلقه بست...لعنت به این اشک که نه شادی میشناسه...نه غم...

به سمت سام برگشتم و تو چشماش خیره شدم...سام ابرو بالابرد و گفت:من منتظرما...

با خنده گفتم:پس بلیط بگیر...

سام فریادی از خوشحالی کشید...با خنده به هلیا که مات و مبهوت بود نگاه کردم و گفتم:سام آروم تر بچه ترسید...

سام به سمت هلیا برگشت و با دیدنش به قهقهه خندید و به سمتش رفت و بعد از بغل کردنش گفت:بابایی قربونت بره...دلم ضعف رفت اونجوری نگام نکن...

هلیا که با واژه ی پدر بیگانه بود به زور خودش رو از بغل سام بیرون کشید و به سمتم دوید و گفت:مامانی بابا برگشته؟؟

اشک پهنای صورتم رو پوشوند...جلوی پاهای کوچولوش زانو زدم و گفتم آره...عمو سام باباته...

romangram.com | @romangram_com