#کینه_عشق_پارت_280


سام این بار شمرده گفت:برگرد ایران...

پوزخند زدم:چرا؟؟

عاقل اندر سفیهانه نگاهم کرد و گفت:برای اینکه باهم باشیم...برای اینکه یه خانواده باشیم...برای اینکه گذشته رو جبران کنیم...برای اینکه با من ازدواج کنی...

حرفش رو بریدم...خدایا این مرد چقدر مغرور بود...همه چیز می گفت الا واژه ای که سالها منتظر شنیدنش بودم...

کلافه گفتم:فلسفه نچین سام...اینا کافی نیست...

سام بلند شد و مقابل پام روی زمین زانو زد...جعبه ای از جیبش بیرون کشید و درش رو باز کرد و مقابل چشمام گرفتش...حلقه ی ازدواجم بود که روز دادگاه به سام پس داده بودم...موجی از شادی وجودم رو در برگرفت...نگه داشتن این حلقه توسط سام معانی زیادی داشت...

سام آروم گفت:دوستت دارم...همیشه داشتم...هیچ وقت فراموشت نکردم...تو از عذاب حرف زدی...از عشق و احساس...ولی تو هم نفهمیدی که من چی کشیدم...مخصوصا" وقتی که فهمیدم بابا اشتباه کرده...تا مدت ها باهاش حرف نمی زدم و اونو مقصر می دونستم...مخصوصا" وقتی که از پیدا کردنت ناامید شدم...

از روی مبل بلند شدم و پشت پنجره ایستادم و از بالا به خیابون های پر رفت و آمد و شلوغ خیره شدم و گفتم:برای همین بعد از چند سال که پیدام کردی اونطوری باهام رفتار کردی و با تمام توان بهم ابراز علاقه کردی؟؟

سام پشتم ایستاد و از بالای شونه ام نگاهم رو دنبال کرد و گفت:رفتارت سرد و تلخ بود...تلخ و گزنده...منم مغرور بودم...خودت که می دونی...تو تحقیرم کردی و بعد هم عزم رفتن کردی...اوایل فکر می کردم جوونمردیه اگه بذارم خودت راه خودت رو انتخاب کنی...اما بعد فهمیدم که اشتباه می کردم و طاقت دور موندن ازت رو ندارم...اومدم فرودگاه اما دیر بود...کوروش کمکم کرد...آماده شدن پاسپرتم یک ماه طول کشید چون از شانس گندم اعتبارش تموم شده بود...

بی صدا خندیدم و سام ادامه داد:بعد هم بلافاصله بلیط گرفتم و اومدم اینجا...اومدم تا هر جوری که هست برت گردونم...هومن مادر و خواهرش رو می خواد...


romangram.com | @romangram_com