#کینه_عشق_پارت_279
هلیا دستم رو رها کرد و در حالی که به طرفش می دوید گفت:عمو سام...
ولی من خشک و مسخ شده ایستاده بودم و نگاه می کردم که سام چطور هلیا رو بغل می کنه صورتش رو بوسه بارون می کنه و به سمت من میاد...
جلوم ایستاد و زل زد به چشمام:نمی خوای خوش آمد بگی؟؟ دو ساعته که معطلم..نمی خوای دعوتم کنی به یه قهوه؟؟
به گوشه ی سالن نگاه کردم...ساک کوچیکی کنار مبل ها خودنمایی می کرد...
بریده بریده گفتم:تو..این ...اینجا...چی...چی کار می کنی؟
سام خونسرد گفت:اومدم همسر و فرزندم رو برگردونم...
هلیا همچنان تو آغوش سام جا خوش کرده بود...اخم کردم:منظورت چیه؟؟
لبخند محوی لبهاش رو پر کرد و گفت:اول یه قهوه بهم بده تا بگم...
به آپارتمانم رفتیم...هلیا رو با ناهار سرگرم کردم و خودم با فنجونی قهوه رو به روی سام نشستم و گفتم:می شنوم...
سام بی مقدمه گفت:فریماه برگرد...
چشمام رو ریز کردم و گفتم:چی؟!
romangram.com | @romangram_com