#کینه_عشق_پارت_278


با لبخندی که زینت بخش چهره ی مردونه اش بود گفت:آرامش بخش هست...ولی درمان کننده نیست...

پوزخندی زدم و گفتم:همه ی مردا مثل همن...می دونید آقای دکتر...مکثی کردم و ادامه دادم:

دردم از یار است و درمان نیز هم/

دل فدای او شد و جان نیز هم/

این که می گویند آن خوشتر زحسن/

یار ما این دارد و آن نیز هم/

دکتر گفت:پس شاعرم هستید..

در حالی که دور می شدم گفتم:شاعر نه...من عاشق شعرم...اینا باهم خیلی فرق دارن...

آرمان با سر تایید کرد و منو هلیا دست تو دست هم پشت بهش کردیم و راه افتادیم...شاید این ملاقات سر آغاز یه شروع تازه بود...

ساعت یک بود که جلوی در ساختمون رسیدیم...نگهبان جواب سلامم رو با سر داد و به مبل های لابی اشاره کرد...به سمت مبل ها برگشتم...خشکم زد...اون اینجا چی کار می کرد...اونم به این زودی...نه امکان نداشت...چند بار پلک زدم اما اون همونطور نشسته بود و پا روی پا اندخته منو تماشا می کرد...


romangram.com | @romangram_com