#کینه_عشق_پارت_277
به سمتش برگشتم و به چهره ی جذابش خیره شدم و گفتم:متاسف نباشید...می دونید من از آدمهایی که به هر دلیل متاسف هستن متنفرم...وقتی از شوهرم جدا می شدم اون هم متاسف بود...
حرفی نزد...به جاش من پرسیدم:شما چند وقته اینجایید؟
آهسته گفت:من از 14-15 سالگی...ولی خواهرم سه ساله که اومده...با همسرش...همسرش اینجا یه شرکت تبلیغاتی داره...
گفتم:منم تو ایران یه شرکت مهندسی دارم که با یکی از شرکت های اینجا مشارکت می کنه...مادر و پدرتون کجان؟؟
غمگین شد:پدرم دو سال پیش فوت کرد...اما مادرم قبل از اینکه من بیام اینجا فوت کرد...تو یه تصادف کشته شد...یه از خدا بی خبری تو خیابون بهش زد و در رفت...
ناراحت شدم:خدابیامرزدشون...
سری به نشونه ی تشکر تکون داد...هلیا دوون دوون به سمتم اومد و با لحن لوسی گفت:مامانی بریم...خسته شدم...
به ساعت نگاه کردم...12:30بود...کیفم رو برداشتم و از روی صندلی بلند شدم...مرد هم ایستاد و دست تو جیب شلوارش کرد و کارتی بیرون کشید و به دستم داد و گفت:آرمان هستم...آرمان بهراد...این آدرس مطب منه...خوشحال می شم اگه یه سری به من بزنید...
نگاهی به کارتش انداختم...ابرو هام خود به خود بالا رفت...روانشناس بود...
دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:من هنوز اسمتون رو نمی دونم...
باهاش دست دادم و گفتم:فریماه هستم...فریماه فرجاد...از آشناییتون خوشحال شدم آقای دکتر...در ضمن می دونید...نیازی به مراجعه به مطبتون نیست...همین دیدار های کوتاه هم می تونه آرامش بخش باشه...
romangram.com | @romangram_com