#کینه_عشق_پارت_269

سام میون گریه خنده ای کرد و گفت:باشه...

به سمت هومن دویدم و تنگ در آغوشش گرفتم...به صورت و موهاش بوسه می زدم و هومن هم با گریه می گفت:گریه نکن خاله فریماه...فردا بازم میایم...

با گریه اشکاش رو پاک کردم...طفلک بیچاره ی من نمی دونست که فردایی در کار نیست...

با صدایی گرفته گفتم:باشه..منتظرتم هومن جان...

هومن به سمت هلیا رفت و هلیا کودکانه دست دور گردن هومن انداخت و گونه اش رو بوسید...هومن هم تلافی کرد...تحمل نداشتم...با دست صورتم رو پوشوندم و نالیدم:سام تو رو خدا ببرش...برو...

سام جلو اومد و دستام رو از صورتم برداشت و گفت:اگه تحمل نداری چرا می ری؟؟...بغض کرده بود و اشک تو چشمای براقش موج می زد...

با گریه گفتم:این آخرین راهه...این برای هممون بهتره...این بچه ها وقتی که بزرگ بشن یه خانواده ی از هم پاشیده رو نمی خوان...مواظب هومن باش..نذار بفهمه من ترکش کردم...بهش بگو من مردم...باشه؟! قول بده...

سام دستم رو به سمت لبش برد و لحظه ای بعد یه گرمای سوزنده از پوست دستم تا مغز استخونم نفوذ کرد...و صدای گرم سام گوشم رو نوازش داد:قول می دم...تو هم مواظب خودت و هلیا باش...تو هم بهش بگو من مُردم...نذار بفهمه پدرش با بی رحمی و با دستای خودش زندگیشو خراب کرد...میری...گفتی که همه رو بخشیدی اما تو آخرین لحظه انتقامت رو گرفتی...

سام ازم جدا شد و هومن رو بغل کرد و به سرعت از در سالن بیرون زد...تا بسته شدن در و پاک شدن تصویرش از هوای سالن نگاهم پشتش بود...

زیر لب گفتم:مراقب خودت باش عشق من...

جای لبهاش روی دستم می سوخت...دستم رو به سمت لبم بردم و جای لبهاش رو بوسیدم...می دونستم که اون بوسه با خون رگ هام پیوند خورده و با گوشت و استخونم عجین شده و هرگز از دستم پاک نمیشه...هلیا رو تو بغلم گرفتم و های های گریه رو سر دادم...

romangram.com | @romangram_com