#کینه_عشق_پارت_270


تو فرودگاه هنوز هم چشمام به دنبال تصویر و عطری آشنا می گشت...اما هیچ چیز نمی یافت...

جز احسان و کیانا...فرهاد و صدف و سروناز...آقای ساجدی و سمیه خانم...کوروش و حتی زهره خانم بدرقه کننده ی دیگه ای نداشتم...

با گریه همه رو بوسیدم و تو لحظه ی آخر با نگاهم جای جای سالن انتظار رو کاویدم...شاید می اومد...

تو دلم گفتم:قول می دم اگه اومده باشی...حتی اگه خودتو ازم پنهان کنی ولی من ببینمت...پشیمون میشم و برمی گردم...حتی اگه ازم نخوای...

اما چشمام ناامید شدن...

به سمت گیت پرواز رفتیم...تا اخرین لحظه چشمام سالن رو می کاوید...اما وقتی روی صندلی هواپیما نشستیم...همه چیز واقعی و مسلم شد و تکون های هواپیما و اوج گرفتنش به همه چیز خاتمه داد...

تو دلم گفتم:سرنوشتت اینه فریماه...باید قبولش کنی...

اما اشک هام مجالی برای فکر کردن بهم نمی داد...تو ذهنم فقط و فقط یه اسم چرخ می خورد...سام...و من هنوز نرفته اونقدر دلتنگ بودم که احساس خفگی می کردم...

یک ساعتی می شد که از باند فرودگاه کنده شده بودیم...از وطن...از هموطنهامون...از عشق و احساساتمون...دلم هوای آهنگ همیشگی رو کرده بود...آهنگی که از بعد از رفتن سام همدم و همراه همه تنهایی ها و دلتنگی هام بود:

منو تهدید می کنی...


romangram.com | @romangram_com