#کینه_عشق_پارت_268


سام مبهوت و ساکت بود...صدام آروم و شمرده اما محکم و مقتدرانه بود...سام حرفی برای گفتن نداشت...کاملا" مغلوب و شکست خورده بود...

آخرین تیر کمانم رو هم رها کردم که فکر کنم مستقیم به قلبش خورد:حالا هم خوب گوش کن آقای کیانی...اگه این بارم کوتاه میام و دوباره پا روی دلم و احساسم میذارم فقط و فقط به خاطر خودم و احساسات اون دو تا بچه اس...چون این خودم هستم که طاقت هر روز دیدنت رو ندارم...یا بهتر بگم دیگه چشم دیدنت رو ندارم...قطره اشکم از بین پلک هام فرار کرد...با این حال ادامه داد:طاقت ندارم با هر روز دیدنت روزی هزار بار خاطرات تلخ و شیرین در کنار تو بودن رو نشخوار کنم و حسرت بکشم و حرص بخورم...

از روی صندلی بلند شدم...همه به ما نگاه می کردن...خون کف دستم رو قرمز کرده بود و از جای زخم هام آتیش زبونه می کشید...همه به ما نگاه می کردن... حس می کردم بازیگر نمایش تئاتر شدم...

برخلاف درون شکستم...محکم و استوار ایستادم و گفتم:تو و خانواده ات تا 12 شب فرصت دارید که از هلیا خداحافظی کنید...به عمه هم بگو طاقت خداحافظی باهاش رو ندارم...من همه رو بخشیدم...فقط طاقت جدایی رو ندارم پس بهتره نیان فرودگاه و همین خداحافظی دورادور رو ازم قبول کنن...خداحافظ...در حالی که بغض بیخ گلوم رو چسبیده بود و صدام می لرزید ادامه دادم:برای همیشه...

اشکهای بی پایانم جاری شدن و من ، سام رو مبهوت و شوک زده پشت میز رها کردم و از رستوران خارج شدم...

سام 12 شب هلیا رو برگردوند...هومن هم همراهش بود...لحظه ی جدایی تلخ ترین خاطره ی زندگیم شد....

سام هلیا رو تو آغوش گرفت و اشکش پایین چکید...بلند شد و با لبخند به هلیا گفت:خداحافظ عزیزم...

هلیا دلیل اشک های سام رو نمی فهمید...بنابراین اشکاش رو با دستای سفید و کوچولوش پاک کرد و مظلومانه و کوکانه گفت:چرا گریه می کنی عمو جون؟؟

سام دستای کوچیک هلیا رو میون دستای بزرگ و مردونه اش گرفت و بهشون بوسه زد و گفت:آخه دلم برات تنگ میشه...

اشکام لحظه ای بند نمی اومد و کم مونده بود به هق هق بیوفتم...هومن هم گوشه ای معصومانه ایستاده بود و صحنه ی جدایی رو تماشا می کرد...هلیا گفت:پس زود بیا دنبالم..باشه؟!


romangram.com | @romangram_com