#کینه_عشق_پارت_267
خدایا این مرد چه مرگش بود؟؟یعنی به این راحتی و سرعت اون شب کذایی رو فراموش کرده بود؟؟! شبی که احساسات مادرانه ی من زیر پاهای پدرش لگد مال می شد این مرد کجا بود؟؟! از احساس حرف میزد ولی حق نداشت...این مرد حق نداشت از احساس حرفی بزنه...کسی که عشق منو نادیده گرفت و به همه اجازه داد تحقیرم کنن و حرف های بی اساس و بی مدرک پدرش رو به عشق و احساسش به من ترجیح داد...حالا از عشق و احساسش به دخترش می گفت...هنوز هم منو نمی خواست و فقط احساسات پدرانه اش براش مهم بود...
تموم خشمم زیر پوستِ پنجه ی دست چپم جمع شده بود...با تمام توان به گیلاس کاغذی و شکننده فشار می آوردم...می دونستم که می شکنه ولی نمی دونستم چرا ولش نمی کنم...شاید هم می خواستم بشکنه...شاید این تنها راه برای خالی کردن خشمم بود...
خدای من این مرد هنوز هم من و عشقم رو نادیده می گرفت...هنوز هم فقط خودش مهم بود و عقاید و احساساتش...و من بی اهمیت ترین عضو زندگیش بودم...کسی که بود و نبودش مهم نبود...و شاید حتی نبودنش بهتر از بودنش بود...
بالاخره گیلاس زیر فشار پنجه هام دووم نیاورد و بین انگشتام شکست...
سام از حرف زدن باز ایستاد و در حالی که می خواست به طرفم بیاد گفت:چی کار کردی فریماه؟!
پر از تحکم و خشم بودم...غریدم:بشین...
دستش به سمت دستم دراز شد که دستم رو پس کشیدم و گفتم:بهت می گم بشین...
سام روی صندلی وا رفت و مبهوت به من زل زد...لحن من...تحکم و دستورات من براش غیر طبیعی و غیر منتظره بود...
دستم می سوخت...مهم نبود...قلبم هم می سوخت...اونم مهم نبود...مهم حرف هایی بود که مرد مقابلم می زد...مهم توقعات این مرد پر مدعا بود و در خواست های نا به جاش و حرف های نا حقش...
دستم روی میز بود و خون قطره قطره و آهسته آهسته رو میزی ساتنی صورتی رنگ رو قرمز می کرد...سام هم با نگرانی به دستم نگاه می کرد...اما لحن پر خشم و نگاه پر از نفرتم اجازه ی هر گونه حرکتی رو ازش سلب می کرد...
به حرف اومدم و با چشمای ریز شده گفتم:از چی حرف می زنی؟؟از حق؟! از احساسات پدرانه؟! از عشق به دخترت؟؟...برگرد به 5 سال پیش...برگرد به یه شب زمستونی...یه شب بارونی...برگرد به شبی که هنوز همسرت بودم...هنوز همسرم بودی...هنوز زیر یه سقف بودیم...برگرد به همون شبی که مسیر زندگیمونو عوض کرد...برگرد به اون شبی که من جلوی خانواده ات تحقیر شدم...برگرد به گذشته...به شبی که با بی رحمی تمام اجازه دادی پدرت التماسهای یه مادر رو نادیده بگیره و بچه اش رو از آغوشش بیرون بکشه...حالا تو از احساس پدرانه حرف می زنی؟؟!! ولی بهتره بدونی احساس پدرانه ی تو در مقابل احساس یه مادر مثل وجود یه سوزن تو انبار کاهه...مثل یه قطره ی کوچیک تو به اقیانوس پهناور...اون روزایی که من احساسات مادرانه ام رو سرکوب می کردم...اون روزایی که شیر تو سینه هام ذره ذره خشک می شد و من باهاش ذره ذره آب می شدم تو کجای این دنیا بودی؟؟ اون روزایی که کار من اشک و آه و ناله و زاری بود...احساساتی که الان ازش حرف می زنی کجا بود؟؟می دونی...باید بری و به جون هلیا دعا کنی...باید بری و به خاطر آخرین شب باهم بودنمون روزی هزار بار خدا رو شکر کنی...چون وجود هلیا جلوی غلیان و فوران احساسات مادرانه ی منو گرفت...وگرنه الان حاضر بودم تمام زندگیم رو بدم تا هومن رو پس بگیرم...اگرم دارم بهت رحم می کنم فقط به خاطر وجود هلیاست...هر چند که اگه هزار تا بچه هم داشته باشم جای هومن رو برام نمی گیرن اما هومن رو برات میذارم به خاطر همون احساسی که ازش حرف می زنی...چون من به اندازه ی تو و پدرت بی رحم نیستم...
romangram.com | @romangram_com