#کینه_عشق_پارت_266


سام نفس راحتی کشید...حس کردم فکر می کنه این یه سفر تفریحی و کوتاه مدته...بنابراین اصلاح کردم:برای همیشه...

سام داد زد:چی؟!

سرها به سمت میز ما برگشت و نگاه ها روی سام متوقف شد...لبخندی بی معنی روی لبم جاری کردم...

سام آروم تر ادامه داد:منظورت چیه که برای همیشه؟!

سرها به سمت دیگه ای چرخید و همهمه ی آروم رستوران از سر گرفته شد...با خیال راحت تری جواب دادم:کجاش نامفهومه؟! من و هلیا فردا صبح برای همیشه می ریم آلمان...

سام کلافه سر تکون داد و گفت:اونو که می فهمم...چراشو نمی فهمم...

اخم کردم:چرا نداره...اینطوری برای هممون بهتره...بهتره به زندگی گذشتمون برگردیم....بهتره که هومن پیش تو باشه...اون یه پسره و با پدرش راحت تر کنار میاد...هلیا هم یه دختره و با من راحت تره...نمی خوام به هم وابسته بشن...اونا باید به زندگیشون عادت کنن...اینطوری دو هوائه می شن...وقتی بزرگتر شدن می تونیم حقیقت رو براشون فاش کنیم...الان هردوشون ضربه می خورن...برای ما هم اینجوری بهتره...شاید تو بخوای چند سال دیگه که هومن بزرگتر شد و عقلش رسید ازدواج کنی...اینطوری...

سام با حرص حرفم رو برید:بسه...چی میگی برای خودت؟؟آسمون ریسمون به هم نباف فریماه...تو حق نداری این کارو بکنی...من حق دارم بچه ام رو کنار خودم داشته باشم...من یه پدرم...تو که می دونی من چقدر عاشق دخترام...بهت اجازه نمی دم اونو از من بگیری...

نمی شنیدم چی می گه...پنجه هامو دور گیلاس پر از آبِ روی ِ میز قفل کرده بودم و شیشه ی مثل کاغذ گیلاس رو بین انگشتام می فشردم...سام حرف میزد و من تکون خوردن لبهاش رو می دیدم اما گوشام کر شده بود...گوشام پر از هوا بود...پر از یه سوت ممتد و مشمئز کننده...

اون از چی حرف میزد؟؟ از احساسات پدرانه اش؟؟ پس احساس مادرانه ی من چی وقتی که یه نوزاد شیر خواره داشتم که نفسم به نفسش بند بود و کیانی ها ازم جداش کردن؟؟ حالا سام از چی حرف میزد؟! از احساس؟! این آدم سرد و بی روح ِ چند سال پیش...کسی که اجازه داد پدرش نوزاد شیر خواره ی منو از آغوشم با بی رحمی بیرون بکشه از پدر بودن می گفت؟!


romangram.com | @romangram_com