#کینه_عشق_پارت_265

سریع گفتم:نه...خونه نیا...برو رستوران ستاره...ساعت 8 اونجا باش...

سام بی چون و چرا پذیرفت و بعد از خداحافظی تلفن رو قطع کرد...

ساعت7 بود...مانتوی سرمه ای رنگی پوشیدم با شلوار جین آبی...کفش و شال مشکیم رو هم پوشیدم و کیف بزرگ مشکیم رو برداشتم و راهی رستوران شدم...

ساعت دقیقا" 8 بود که رسیدم...سام قبل از من رسیده بود و پشت میزی وسط سالن نشسته بود...

صندلی رو آهسته عقب کشیدم و نشستم...رو در رو...چهره به چهره...نگاه تو نگاه...تاب نگاه نافذش رو نیاوردم و با پایین انداختن سرم سلام دادم...

جوابم رو آهسته داد و پرسید:چی شده؟!

مقدمه چینی لازم نبود...از حاشیه بافی بیزار بودم...سریع و بی پرده گفتم:باید از هلیا خداحافظی کنی..

اخم کرد:برای چی؟!

اونقدر ها هم صریح و بی پرده گفتن چنین مسئله ای درست نبود...طفره رفتم:هلیا رو ببرش خونه اتون و آخر شب بیارش...همه باید ازش خداحافظی کنن...

سام دوباره و این بار بلند تر پرسید:گفتم برای چی؟!

نفس گرفتم...حاشیه رفتن مقابل این مرد بی فایده بود:من و هلیا فردا می ریم آلمان.

romangram.com | @romangram_com