#کینه_عشق_پارت_264


باید خرید می کردم...از طریق یکی از دوستای کوروش خونه ای تو آلمان اجاره کرده بودم...شرکت بعد از رفتنم به کار خودش ادامه می داد با این تفاوت که با یکی از شرکت های آلمانی شریک می شد و سودش دو برابر...تمام این کار ها رو کوروش انجام داده بود...

بالاخره یک هفته سر اومد و قرار سام برای بردن هلیا مثل همیشه پنج شنبه بود اما من ازش خواستم که درست یک روز قبل از رفتنمون یعنی روز سه شنبه برای دیدن هلیا بیاد و برای توجیه کارم هم بهانه های الکی زیادی آوردم...تصمیم داشتم بعد از برگشتن سام و هلیا از گردش موضوع رو براش بازگو کنم...چمدون ها بسته و همه چیز آماده ی یه سفر بدون بازگشت بود...من و هلیا و تنهایی و سه چمدون وسیله و کوله باری از غم و اندوه تلخ...

موبایلم زنگ خورد...سام بود:بله؟؟

سام خلاصه گفت:سلام...هومن و هلیا رو بردم خونه ی ساحل...

آروم گفتم:باشه...

گفت:خودت برو دنبال هلیا من یکم کار دارم...

نفس عمیقی کشیدم:باید باهات حرف بزنم...

لحنش عوض شد:اتفاقی افتاده؟

لب گزیدم:نه...فقط باید یه مسئله ای رو بهت بگم..

سام کمی تأمل کرد:باشه...میام خونت...


romangram.com | @romangram_com