#کینه_عشق_پارت_263
هومن و هلیا سرگرم بازی با سیامک بودن و بهروز مراقبشون بود...من و ساحل هم درگیر حرف های کاری بودیم و سام هم ساکت و مغموم گوشه ای کز کرده بود...حق داشت...منم ناراحت بودم...منم غمگین بودم...درسته که با لبخند حرف می زدم اما گوشه ی دلم یه دنیا غم لونه کرده بود...یه دنیا اشک و آه مدفون شده بود...پدرجون روزنامه می خوند و مادرجون هم با عشق و ذوق به این صحنه ها نگاه می کرد و لبخند می زد...
از دور همه چیز خوشایند و طبیعی به نظر می رسید...اما وقتی جلوتر می اومدی دره ای عمیق بینمون بود...دره ای به اسمم طلاق که منو هلیا رو جدا می کرد از این جمع...من و هلیا این طرف دره و خانواده ی کیانی هم اون طرف...و راه طولانی و سخت بود...برای واقعی بودن...برای طبیعی بودن و برای به هم رسیدن...برای از نو ساختن و برای ترمیم زخم های کهنه...
فصل نهم
دو ماه از عید می گذشت...ویزام حاضر بود و بلیط ها برای یه هفته ی دیگه اوکی بود...از اون شب به بعد سعی کردم روابطم رو با کیانی ها کمتر کنم...تا حدودی هم موفق بودم اما تو بعضی از موارد هم تلاشم بیهوده بود...به سام اجازه دادم که تنها یکبار در هفته هلیا رو ببینه اونم قبول کرده بود...هفته ای یکبار می اومد و هلیا و هومن رو به گردش می برد...گاهی هم من اینکار رو می کردم...
دلتنگ سام می شدم ولی به حسم غلبه می کردم...هنوز هم کسی از تاریخ رفتنم خبر نداشت...حتی کوروش...چون بلیط ها رو خودم تهیه کرده بودم و اجازه ی اینکار رو به کوروش نداده بودم...تو طول این دو ماه یه بار هم به منزل ساحل دعوت شدیم...خونه ی گرم و شیکی داشت...و خانواده ای کوچک و با ثبات که البته هیچ کس نمی دونست که این ثبات تا کی ادامه خواهد داشت...البته همه ی ما فکر می کنیم خوشی ها و خوشبختی ها تا ابد ادامه خواهند داشت...اما این فرضیه برای من کاملا" رد شده بود...برای منی که سرنوشتم یک شبه عوض شده بود...این تغییر 180درجه ای بهم ثابت کرده بود که فاصله ی خوشبختی و بدبختی...آرامش و طوفان...غم و شادی...به باریکی یه موئه و یه اشاره لازمه تا این مو پاره بشه و همه چیز به هم بریزه...
شب خوبی رو تو خونه ی ساحل گذروندیم...هر چند که همه می دونستن این فقط ظاهر ماجراست...از درون ما یه خانواده ی از همه پاشیده بودیم...
پشت پنجره های قدی سالن ایستاده بودم و به منظره ی منحصر به فرد رو به روم خیره شده بودم...بهار پیراهن سبز به تن عریان درختان پوشونده بود و گلهای رنگارنگ به خودنمایی مشغول بودن...اونا هم خوب می دونستن که عمرشون کوتاهه که اینطوری درخشان و رقصان هنر رنگ ها رو به نمایش میذاشتن و تمام سعی شون رو می کردن تا تو این عمر کوتاه همه جا رو زیبا کنن...مگه زیبا بود؟؟...نه...هیچ چیز زیبا نبود...زندگی من بعد از اون شب برای همیشه تو زمستون مونده بود...بعد از سام...بعد از یه تنهایی بی انتها...دیگه هیچ وقت...هیچ چیز زیبا نبود...
چرا...شایدم زیبا بود اما یا من نمی دیدم یا اونقدر آئینه ی قلبم رو گرد و غبار و سرمای زمستون ساییده بود که قدرت درک این همه زیبایی رو نداشتم...حق هم داشتم...
فقط یه هفته...فقط یه هفته تا پایان این بازی باقی مونده بود...یه هفته ی دیگه این ماجرا برای همیشه تموم می شد...و تنهایی تا ابد مهمون روح و جسمم می شد...این سرنوشت من بود و من هم پذیرایش بودم...غمگین...آروم و بی صدا اشک می ریختم و آغوشم رو برای غربت باز کرده بودم...جایی که می دونستم با تمام زیبایی هاش برام جذابیتی نداره...ولی من مجبور بودم و این تنها راه نجاتم بود...از این همه آشفتگی و سرگردونی...
کوروش هم این روزا بیشتر از گذشته روی پیشنهاد ازدواجش پا فشاری می کرد...می خواست باهام همسفر بشه...اما من نمی خواستم...با کوروش تنها تر می شدم...فقط سام بود که می تونست به تموم دلتنگی ها و تنهایی های من خاتمه بده...که اونم هیچی براش مهم نبود...تو تمام این مدتی هیچ عملی مبنی بر دوست داشتنم انجام نداده بود و کلامی هم از عشق به زبون نیاورده بود...برای سام همه چیز تموم شده بود و برای من رفتن بهترین گزینه بود...قلبم بیشتر از این تاب و توان تحمل نداشت...نمی تونستم سام رو ببینم...دور از خودم...و یا ببینمش اونم کنار کس دیگه...تحمل نداشتم که اونو ببینم و دستام برای در آغوش کشیدنش شل نشه...بی تفاوتیش رو ببینم و دم نزنم...گاهی نگرانم می شد...فقط همین...یه نگرانی ساده و گذرا...حق هم داشت از سنگ که نبود...انسان بود...گاهی حتی غریبه ها هم برامون نگران می شن و دل می سوزونن...چه برسه به مردی که روزی با من زیر یک سقف زندگی می کرد و ادعا داشت دنیا دنیا دوستم داره...مردی که روزگاری با من در آمیخته و یکی شده بود...سنگ هم تحت این شرایط نمی تونست بی تفاوت باشه...او که انسان بود...به هر حال خورشید زندگی من از ابتدا کم نور بود و حالا همین نور کم هم رو به افول بود و زندگیم می رفت تا در سیاهی و تاریکی مطلق غرق بشه...و روز موعود درست چهارشنبه ساعت 9 صبح بود...
پیش خودم گفتم:فریماه...دقیقا" یه هفته ی دیگه همچین موقعی باید باغت رو از تو آسمون تماشا کنی...با این حرف از پشت پنجره کنار رفتم...
romangram.com | @romangram_com