#کینه_عشق_پارت_262
با دست به سالن پذیرایی اشاره کردم و گفتم:بفرمائید آقای کیانی...
پدرجون پوزخندی زد و زیر لب طعنه وار گفت:آقای کیانی..
بعد رو به من کرد و ادامه داد:هنوزم منو نبخشیدی؟؟ نه؟! چی کار باید بکنم؟؟...باید به پات بیوفتم؟؟ مطمئن باش که هر کاری بگی من انجام می دم...من پشیمونم فریماه...همه ی ما پشیمونیم...بعد از رفتن تو همه چیز به هم ریخت...ما هم عذاب کشیدیم...نه به اندازه ی تو...اما تاوان دادیم...وقتی حقیقت رو فهمیدیم خورد شدیم فریماه...هم من...هم سام و هم بقیه...ما اشتباه کردیم...ببخشمون فریماه...به خاطر بچه ها...به خاطر روزهای خوش در کنار هم بودنمون...به خاطر خودت ما رو ببخش...ببخش و بذار که این دشمنی تموم بشه...دلخوری ها پایان بگیره...ببخش و اجازه بده که همه چیز از نو شروع بشه...
قطره اشکی رو که در شرف فرو چکیدن بود رو قبل از پایین اومدن پاک کردم و گفتم:این چه حرفیه؟؟این شمایین که باید منو ببخشین...من مثل یه طوفان وارد زندگیتون شدم و آرامشتون رو به هم زدم...
پدرجون انگشتش رو روی بینیش گذاشت و گفت:هیس...تو طوفان بودی...ولی نه یه طوفان مخرب...تو زندگی هممون رو عوض کردی و یه روح تازه به زندگیمون دادی...اما ما قَدرت رو ندونستیم و آزارت دادیم...
سکوت کردم...جوابی نداشتم که بدم...وقتی که سکوت بینمون کش اومد و طولانی شد مادرجون گفت:حالا که همه چیز تموم شده...بهتره هممون فراموش کنیم...
پدرجون نگاه ملتمسی بهم انداخت که درونم رو زیر رو کرد...باید قبول می کردم که تو این بازی مقصر اصلی فقط خودم بودم و خودم...دست پدرجون رو گرفتم و خواستم ببوسم که اجازه نداد و به سختی در آغوشم کشید...
به سخن اومدم:منو ببخشین پدرجون...
پدرجون موهام رو بوسید و گفت:من متاسفم...فراموش کن...همه چیز رو...
زیر لب گفتم:هیچی فراموش نمی شه...بودن هلیا و نبودن هومن نمیذاره که فراموش کنم...تمام اتفاقات الان نمیذاره که یادم بره چی به سرم اومده...ولی همهمه ی شوق تو سالن مانع شنیدن حرفام توسط پدرجون شد و انعکاس آروم صدام تو هوا معلق موند و به گوش هیچ کس نرسید...
romangram.com | @romangram_com