#کینه_عشق_پارت_261
زهره خانم داروهام رو آورد و سام هم هومن رو تو یکی از اتاق ها گذاشت و اومد پایین...
سام رو به روم نشست و گفت:چرا کمردرد گرفتی؟!
با پوزخند گفتم:به خاطر زایمان پیش از موعد...
سام گفت:مثل همیشه سهل انگاری کردی...صداش آروم و نجوا گونه بود اما من شنیدم...
اخم کرده گفتم:وقتی بدون شوهر حامله باشی و تمام زندگیت شده باشه یه کابوس تموم نشدنی...وقتی از بچه ات دور باشی و تحقیر شده باشی دیگه مگه حس و حالی هم برای مراقبت می مونه؟؟
سام سر به زیر انداخت...رسما" خلع سلاح شده بود...
صدای زنگ سکوت سرد و چند دقیقه ای سالن رو در هم شکست...
اول مادرجون وارد شد و بعد هم ساحل و بهروز در حالی که سیامک رو تو آغوش داشت...پشت سرشون هم پدرجون وارد شد...خشکم زد...انتظار این یکی رو نداشتم...اصلا" حواسم نبود که پدر جون هم عضوی از اون خانواده اس...
با همه روبوسی کردم...پدرجون هم پیشونیم رو بوسید و نگاهی به خونه ی اشرافیم انداخت...
تو دلم گفتم:خوب نگاه کن آقای کیانی...من به تنهایی صاحب این ثروت هنگفتم...حالا چی داری که بگی؟؟خوب تماشا کن...
دست خودم نبود...دلخور بودم از این خانواده...خانواده ای که چه می خواستم و چه نمی خواستم باهاشون نسبت های جدید پیدا کرده بودم...خانواده ی شوهرم حالا دیگه خانواده ی عمه ام بودن...شاید بخشیده بودمشون...اونم به خاطر علاقه ام...اما نمی تونستم فراموش کنم که این خانواده چی به روزم آورده بودن...
romangram.com | @romangram_com