#کینه_عشق_پارت_260


آروم گفتم:هواپیما باید تو اتاق بازی باشه هلیا حق نداره تو اتاق خوابش بازی کنه...بعد با دست اتاق انتهای راهرو رو نشون دادم و ادامه دادم:اونجاس...در ضمن مگه نمی بینی هلیا خوابیده؟! اگرم بیدار بشه کسله...بگو مامان اینا شام بیان اینجا...دلم برای عمه جون تنگ شده...

و این حرف فقط برای اثبات وجودم بود...می دونستم که مادرجون هیچ وقت منو ندیده نمی گیره...

سام با شنیدن اسم عمه از زبون من لبش به لبخند باز شد و دست تو جیبش کرد و فگت:برو هومن رو از تو ماشین بیار منم به مامان اینا زنگ میزنم...بعد سوئیچ رو از تو جیبش در آورد و به سمتم گرفت...

هومن تو ماشین خوابش برده بود...به سختی بغلش کردم و آوردمش تو خونه...کمرم درد گرفت...این کمر درد لعنتی هم از سر زایمان هلیا روم مونده بود...

وارد سالن شدم...سام در حال پایین اومدن از پله ها بود و زهره خانم هم با سینی شربت داشت از آشپزخونه بیرون می اومد که با دیدن چهره ی درهم من گفت:خانم جان چرا بازم بار سنگین بلند کردید؟؟

سام با شنیدن این حرف به سمتم دوید و هومن رو از بغلم بیرون کشید و گفت:چی شده؟؟

رو به زهره خانم گفتم:اون قرصای منو بیار لطفا"...سام هنوز منتظر جوابش بود...

رو بهش گفتم:کمر درد دارم...

اخم کمرنگی چهره ی سام رو پوشوند:چرا؟!

گفتم:از موقع زایمان هلیا سرم مونده...و روی مبل ها نشستم...


romangram.com | @romangram_com