#کینه_عشق_پارت_259

سام گر گرفت:خیلی هم مربوطه...باید بدونم دخترم تو چه محیطی داره بزرگ میشه...

چشمام رو ریز کردم و با خشم گفتم:چی؟! منظورت چیه؟!

سام دستی میون موهاش برد و گفت:منظورم رو خوب می فهمی...

انگشت اشاره ام رو به نشونه ی تهدید جلوی صورتش تکون دادم و گفتم:مواظب حرف زدنت باش...بفهم داری چی می گی...امروز اتفاقی یاد استاد افتادم و به موبایلش زنگ زدم پسرش جواب داد و گفت استاد فوت کرده کنجکاو شدم و دعوتش کردم...اونم قبول کرد و اومد بعد هم گفت که کامران دو سال پیش تو یه تصادف کشته شده...در ضمن اون پسر فقط 25 سالشه...

سری به تاسف براش تکون دادم و گفتم:واقعا" برات متاسفم...تو هنوز هم همون سامی...عوض نشدی...هنوزم منو یه زن خراب می بینی...تعجب می کنم که بدون هیچ ترسی و به راحتی هلیا رو به عنوان بچه ات پذیرفتی و دنبال آزمایش دی ان ای نرفتی...

سام اخمی کرد و کلافه پوفی کشید و گفت:ببخشید از کوره در رفتم...

با خنده ای متمسخِرانه گفتم:اون که عادتته...همیشه همین طور بودی...اول عصبانی میشی و بی دلیل تهمت می زنی و بعد هم با یه ببخشید سر و ته قضیه رو هم میاری...در ضمن حتی اگه اونی که فکر می کردی درست هم بود حق نداشتی بهم توهین کنی...چون من یه زن آزاد و مستقلم...نکنه هنوز فکر می کنی من اسیر کیانی هام؟

سام دوباره بور شد:بسه...اسیر دیگه چیه؟! چرا دری وری می گی؟!

برای ختم قائله گفتم:آره حق با توئه...حالا برای چی اومدی؟!

سام دوباره به اتاق برگشت و گفت:هومن هواپیماش رو جا گذاشته بهانه می گیره...در ضمن همه می خوان بیان هلیا رو ببینن...

دندونام رو روی هم فشار دادم هلیا رو ببینن؟؟ که چی؟؟ از اینکه سام سعی می کرد وجودم رو نادیده بگیره بیش از اندازه ناراحت شدم...منظورش چی بود از اینکه می گفت می خوان هلیا رو ببینن؟؟غیر از این بود که می خواست نشون بده من مهم نیستم؟؟...

romangram.com | @romangram_com