#کینه_عشق_پارت_258
اخمی کردم و گفتم:چه خبرته درو شکستی؟؟چی شده؟! چرا برگشتی؟!
با پوزخند طعنه داری گفت:هیچی اومده بودم پسر اون مردیکه رو ببینم...انگار شهبازی ها خیال ندارن دست از سر تو بردارن...اول پدر حالا هم پسر...نکنه اومده بود تو رو برای پدر کفتارش خواستگاری کنه؟؟...
سام همین طور یک نفس می گفت و بی اجازه به سمت پله ها می رفت...کاراش عجیب و غریب بود...درکشون نمی کردم...
با اخم تشر زدم:مواظب حرف زدنت باش...کامران فوت کرده...
سام برای یه لحظه جا خورد و روی پله ی پنجم متوقف شد بعد همون طور که پشتش بهم بود آهسته با خودش غر غر کرد...البته یه طوری که منم بشنوم:چه بهتره لابد پسره اومده به تلافی پدرش تو رو بگیره عقده هاشون خالی شه...بعد از پله ها بالا رفت و منم به دنبالش...
با حرص گفتم:منظورت چیه؟؟چی می خوای؟!
سام بی اعتنا به من و سوالم وارد اتاق هلیا شد...
حرص کردم و صدام رو بالا بردم:با توام...می گم منظورت چیه اینجا چی می خوای؟؟
سام با خشم بازوم رو گرفت و به سمت بیرون اتاق هُلم داد و غرید:این پسره اینجا چی کار می کرد؟
جا خورده گفتم:به تو چه مربوطه؟؟
romangram.com | @romangram_com