#کینه_عشق_پارت_257

بعد از این حرف بدون پرده پوشی داستان زندگیم رو براش تعریف کردم...از روز آشناییم با ساحل تا به اون روز...

ناراحت شد...تو چشماش می خوندم...با تاسف و تردید پرسید:اگه با پدرم ازدواج می کردید حقیقت رو بهش می گفتید؟؟

لبخندی زدم و گفتم:بدون شک این کارو می کردم...من از دروغ متنفرم...مخصوصا" دروغی به این بزرگی...پدر شما مرد مهربون و منطقی ای بود و بدون شک من رو به خاطر خودم دوست داشت...نه خانواده ام...من خودم رو آماده کرده بودم تا همه چیز رو برای پدرتون بازگو کنم اما سرنوشت اینو نخواست...

روزبه بعد از خوردن قهوه ی دوم بلند شد و گفت:از آشنایی با شما واقعا" خوشحال شدم...از همون وقتی که پدرم به علاقه اش نسبت به شما اقرار کرد مشتاق شدم زنی که دلِ پدر مشکل پسند من رو برده ببینم...هر چند که دلم نمی خواست اینطوری ملاقاتتون کنم...شاید هم دوست داشتم بابا الان زنده بود و شما هم همسرش...شاید اونموقع همه چیز با حالا فرق داشت...به هر حال دیدن شما کمال مسرت رو برام به همراه داشت...

با خنده گفتم:برای منم همین طور...

صدای زنگ تو سالن طنین انداز شد و دو دقیقه بعد زهره خانم از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:خانم جان آقای کیانی اومدن...

تعجب کردم...از رفتنشون هنوز 4 ساعت هم نگذشته بود...

با روزبه به سمت در سالن رفتیم...همین که دستم رو روی دستگیره گذاشتم در از طرف دیگه با شتاب باز شد و سام داخل اومد...اما تا خواست چیزی بگه با دیدن روزبه خشکش زد...درست بود که روزبه فقط 25 سالش بود...اما قد بلند و چهره ی مردونه اش اون رو یه پسر جذابِ 30ساله نشون می داد...

با خنده گفتم:آقای کیانی...ایشون جناب روزبه شهبازی هستند...پسر دکتر شهبازی...

سام با اکراه با روزبه دست داد و من ادامه دادم:آقای شهبازی ایشون هم سام کیانی هستند...همسر سابقم...

روزبه اظهار خوشوقتی کرد و سام بهم چشم غره رفت...روزبه بعد از خداحافظی رفت و سام هم پشت سرش در سالن رو محکم به هم کوبید طوری که شیشه ها لرزید...

romangram.com | @romangram_com