#کینه_عشق_پارت_256
جا خوردم...پس کامران واقعا" در مورد من با روزبه حرف زده بود...
روزبه وقتی در مقابلش سکوت و لبخند کمرنگم رو دید ادامه داد:پدر از شما برای من خیلی تعریف کرده...قبل از اینکه ببینمتون فکر می کردم بابا اغرق کرده ولی حالا می بینم که حق داشته...شما در مقابل مادر من واقعا" زیبا و جذابید...و اگه اینا رو در کنار سن و جوونی و شیطنتی که پدر می گفت تو چشماتونه بذاریم من به پدرم حق می دم که عاشق شما بشه...
با شرمندگی سرم رو پایین انداختم و گفتم:من واقعا" نمی خواستم...
حرفم رو برید و گفت:مهم نیست...الان دیگه همه چیز تموم شده...در ضمن شما که گناهی ندارید حتی با پدرم ازدواج هم نکردید پس جای گله باقی نمی مونه... مادر منم عاشق پدرم نبود که بخوام بگم پدرم در حقش ظلم کرده...
آروم گفتم:از پدرتون بگید...
موجی از اشک به چشمای روزبه دوید اما بلافاصله دریای چشماش آروم شد و اشکها در پس پلکهاش موندن...
به حرف اومد:از وقتی که بدنیا اومدم و اطرافم رو شناختم فهمیدم که خانواده ی من یه خانواده نبود بلکه یه اجبار بود...پدر و مادرم با هم مهربون بودن و حرمت همدیگه رو نگه می داشتن اما هرگز عاشق هم نبودن و این خیلی زود برای من روشن شد...بابا خودش رو تو کار غرق کرده بود و معلوم بود که فقط به عشق من و به خاطر وجود من به خونه میاد...هر چی بزرگتر شدم...بیشتر تلخی این اجبار رو حس کردم...گاهی هم پیش خودم فکر می کردم که من نخ نامرئی این پیوند بی روحم و اگه نباشم این زندگی دووم نمیاره...هر چی بزرگتر شدم این فرضیه هم قوت گرفت تا جایی که تمام فکر و ذکرم شد...تا اینکه یکی از دوستام بهم پیشنهاد تحصیل تو خارج از کشور رو داد...با وجود اینکه فقط 15 سال داشتم و دور شدن از خانواده برام سخت بود اما آسون پذیرفتم و پدر و مادرم هم مخالفتی نکردن و این به درستی فرضیه ام دامن زد...یکسال بعد پدرم بهم اطلاع داد که تو ایران به یکی از دانشجوهای جوونش علاقه مند شده و ازم خواست نظرم رو بگم...همون موقع بود که مهر تایید به فرضیه ام خورد....مخالفتی نکردم...بابا حق زندگی داشت...مادرم هم همین طور...دو سه ماه بعد بابا به دیدنم اومد...چهره اش نشون می داد که چقدر غمگین و افسرده اس و خبرهای خوبی نداره...حدسم درست بود...گویا شما دست رد به سینه ی پدرم زده بودید...پدرم به مدت 6 سال پیشم موند تا اینکه من درسم تموم شد و اقدام به بازگشت کردم...مادرم غیابی طلاق گرفته بود...کاری که شاید باید سالها پیش می کرد...اون هم با فرد مورد علاقه اش ازدواج کرده و خوشبخت بود...تا اینکه دو سال پیش یه روز بابا از خونه بیرون زد و دیگه هرگز برنگشت...تصادف فجیعی کرده بود در جا فوت شده بود...
سر تکون دادم و گفتم:واقعا" متاسفم...می دونید؟! من و پدرتون به هم نمی خوردیم...پدرتون مرد جذاب...شیک پوش و با شخصیتی بود اما اختلاف من و پدرتون از زمین تا آسمون بود...از اون گذشته من دلم نمی خواست زندگی شما و مادرتون رو به خطر بندازم و باعث از هم پاشیدگی یه خانواده بشم...شاید هم آه پدر شما زندگی منو گرفت که الان تنهام و اصلا" هم خوشبخت نیستم...
روزبه مشکوک نگاهی به خونه و زندگیم انداخت و گفت:اینطور به نظر نمیاد...
با لبخندی تلخ گفتم:همه چیز اونطور که شواهد نشون میده نیست...شما که باید اینو بهتر از من بدونید...
romangram.com | @romangram_com