#کینه_عشق_پارت_255

با بغض گفتم:چطور؟؟

بعد از یه مکث کوتاه گفت:داستانش مفصله...

مردد گفتم:ببخشید می تونم ببینمتون؟!...

روزبه گفت:بله حتما"...کِی؟

لب گزیدم:اگه ممکنه همین امروز...همین الان..

متواضعانه پذیرفت:کجا باد بیام؟!

آدرس رو بهش دادم...

یک ساعت بعد روزبه روی صندلیِ رو به روی من تو سالن پذیرایی نشسته بود و با آرامش قهوه اش رو می خورد...

با احتیاط پرسیدم:چطور فوت کرد؟؟

خندید و با نگاهی خریدارانه که معذبم می کرد براندازم کرد...خوشتیپ بود...اما تو اوج جوونی غمی تو چشماش موج می زد...کت و شلوار نوک مدادی رنگی که با قد بلند و لاغرش تناسب داشت به تن کرده بود...

بعد از مکثی نسبتا" طولانی نفسی گرفت و گفت:پدر خیلی خوش سلیقه بود...شما واقعا" زیبایید...

romangram.com | @romangram_com