#کینه_عشق_پارت_253
بعد از سال تحویل سام بچه ها رو بوسید و عیدی هاشون رو داد...هومن صاحب یک هواپیما و هلیا هم صاحب یه کیف زیبا شد...من هم عیدیشون رو دادم...برای هلیا عروسک خریده بودم و برای هومن هم یه بازی فکری و یه ست کامل از داستان های کودکان...
هومن و هلیا با اصرار و خواهش اجازه گرفتن که برای بازی به حیاط برن...احسان هم به بهانه ی دیدن کیانا جمعمون رو ترک کرد و به دنبال کار خودش رفت...
لیوان شربت تو دستام بود و به صفحه ی تلوزیون زل زده بودم ولی هیچی از فیلم در حال پخش نمی فهمیدم...به روزهای گذشته برگشته بودم...به روزهای خوش زندگیم...به بهترین لحظه های خوشحالیم...نمی دونم چرا ولی خیلی ناگهانی به یاد استاد شهبازی افتادم و اسمش تو ذهنم تکرار شد...دلم می خواست بدونم تو چه وضعیه...بعد از اون روز تو کافی شاپ دیگه هرگز ندیدمش...چیزی مثل یه لامپ تو ذهنم روشن شد اما صدای جیغ هلیا برق از سرم پروند...لیوان شربت از دستم رها شد و قبل از اینکه صدای شکستنش تو سالن بپیچه از جا پریدم و به سمت باغ دویدم...سام هم با دنبالم روون شد...
بعد از یه ترس ناگهانی از دیدن صحنه ی مقابلم خنده ام گرفت...هلیا و هومن در حال دعوا بودن...موهای خرمایی رنگ هلیا تو دست هومن بود و هلیا به صورت هومن چنگ می انداخت...اون تصویر یکی از ناب ترین تصویر هایی بود که دیده بودم...تا حالا بچه هام رو اونجوری کنار هم ندیده بودم...تو اون وضع...در حال گیس و گیس کشی...
سام با دیدن قیافه من جدی گفت:نخند فریماه...
در حالی که نمی تونستم خنده ام رو کنترل کنم گفتم:آخه نگاشون کن خیلی بامزه شدن...ای جانم...
روی لبهای سام هم لبخند محوی نشست اما سام خیلی زود جمعش کرد و به سمت هومن رفت منم به سمت هلیا...سام هومن رو دعوا کرد و از ادامه ی بازی منعش کرد...لبخند روی صورتم آماده ی انفجار بود که با چشم غره ی وحشتناک سام دوباره به گلوم برگشت...
سام و هومن رفتن و باز هم ما موندیم و تنهایی بی پایانمون که شاید هرگز قرار نبود تموم بشه...هلیا خسته بود و من هم برنامه ی سفر رو به فردا صبح موکول کرده بودم...بی اختیار به سمت وسایلم رفتم و دنبال کارت استاد شهبازی گشتم...بعد از یک ساعت کند و کاو بالاخره کارتش رو پیدا کردم...می دونستم که شرکت و نمایشگاه تعطیله بنابراین شماره ی همراهش رو گرفتم...
بعد از 8 تا بوق بالاخره صدای نا آشنای مردی تو گوشی پیچید...
مودبانه گفتم:سلام...آقای شهبازی؟!
مرد پشت تلفن که صداش زیادی جوون می زد گفت:بله خودم هستم.
romangram.com | @romangram_com