#کینه_عشق_پارت_252


تو دلم گفتم:آخه شاهزاده ی من...من چجوری دوباره تو رو تنها بذارم؟؟ آخ که چقدر بی رحمی سامی...کاش ازم بخوای که برگردم...کاش بخوای که این خانواده ی از هم پاشیده رو سامون بدیم و دوباره برگردیم زیر یه سقف...

دو زانو نشستم و دستام رو برای در آغوش کشیدنش باز کردم...تو کسری از ثانیه عطر کودک وارش تو مشامم پیچید...گونه ام رو بوسید...هیچ وقت اونطوری از یه بوسه لذت نبرده بودم...هومن با لبخند سراغ هلیا رو گرفت...

از زمین بلندش کردم...سنگین بود اما مهم نبود...دلم می خواست بغلش کنم...قرار بود دوباره از هم دور بشیم...قرار بود دوباره از هم فاصله بگیریم...قرار بود دوباره حسرت بخوریم...قرار بود همه چیز رو تموم کنم...قرار بود خودم رو از بچه و همسر سابقم سوا کنم...از کسی که اگر چه نسبتی باهاش نداشتم...اما هنوزم عاشقانه دوسش داشتم...تا چندماه دیگه من می موندم و هلیا و یه دنیا تنهایی...

سام جلو اومد و گفت:بدش به من سنگینه...

اشک درخشان گوشه ی چشمم رو پاک کردم و گفتم:نه بذار باشه...

قبل از اینکه هلیا رو صدا بزنم خودش با اون لباس صورتی و پف دار از پله ها سرازیر شد...زیباییش خیره کننده و فرشته گونه شده بود...

سام به سمتش دوید...اونقدر ذوق زده شده بود که متوجه موقعیت نبود...قبل از اینکه هلیا فرصت انجام کاری رو پیدا کنه تو آغوش سام فشرده شد...اشکهام پشت پلکهام پرپر می زدن و من سعی داشتم همون جا نگهشون دارم...اما موفق نبودم...خدایا این دیگه چه سرنوشتی بود؟؟ما می تونستیم یه خانواده باشیم...اما حالا شدیم تیکه های پازل...پازلی که قابش شکسته بود و چیزی وجود نداشت تا تیکه ها رو کنار هم جمع کنه...هر تیکه به سمتی افتاده بود و شاید هم بعضی از تیکه ها گم شده بودن که این پازل هیچ جوره درست نمی شد...

سام اشکهاش رو محکم تو حصار چشماش نگه داشته بود...به حالش غبطه می خوردم...چقدر سخت بود و محکم...اما من ضعیف بودم...شاید هم ضعیف شده بودم...آره احساسات مادرانه ضعیفم کرده بود...این همه شکست پشت سر هم ...سام خیره به چشمام بود و پلک هم نمیزد...شاید هم می ترسید پلک بزنه...می ترسید پلک بزنه و قطرات اشکش از تو خونه ی چشماش فرار کنن...احسان هم درگیر احساس شده بود و اشک چشماش رو درخشان کرده بود ولی زودتر از ما به خودش اومد و گفت:الان سال تحویل میشه...بیاید سر میز...

همه دور میز نشسته بودیم و صدای خنده ی شاد بچه ها سکوت همیشگی خونه ام رو می شکست...حالا هلیا همبازی و همصحبت داشت...همبازی و همصحبتی که باعث می شد به شوق بیاد و شیطنت کنه...بیشتر از همیشه شیرین زبونی کنه و دل من رو هم بیشتر از همیشه آب کنه...از چهره ی سام هم پیدا بود که چقدر خوشحاله و چقدر دلش برای هلیا ضعف میره...

لحظه یِ تحویل اون سال یکی از قشنگترین سال تحویل هایی بود که به عمرم دیده بودم...لحظه ای که خانواده ام کامل بود...همه کنار هم یه خانواده ی آروم و خوشبخت رو تشکیل می دادیم...اون سال تنها سالی بود که بعد از چندسال سر سفره ی هفت سین آرزو کردم...این چند سال اونقدر تنها و غمگین بودم و اونقدر حسرت نداشته ها و داشته های از دست رفته ام رو می خوردم که حتی امید ها و آرزوهام هم مرده بود...شاید اصلا" رسم زندگی کردن از خاطرم پر کشیده بود...به هر حال تو اون لحظه آرزو کردم که هر چی صلاح خداونده همون بشه...چون به راستی نمی دونستم که رفتن صحیحه یا موندن...عاشق موندن درسته یا فراموش کردن...شاید برای اولین بار بود که اینچنین متواضعانه و بدون مخالفت خودم رو به دست سرنوشت می سپردم...


romangram.com | @romangram_com