#کینه_عشق_پارت_251

روزها می گذشتن و من مثل ذره ای معلق با روزها می گشتم و تو باد لحظه ها گم می شدم...نزدیک عید بود...تصمیم داشتم برم شمال...کاری که هر سال می کردم...دید و بازدید عید برام بی معنی بود...وقتی کسی رو نداشتم...وقتی نه دوستی داشتم و نه آشنا و نه فامیلی باید به دیدن کی می رفتم؟؟ عید جز تلخ ترین روزهای زندگی من بود..روزهایی که تنهایی و بی کسی خودش رو بیشتر به رخ می کشید...روزهای پردردی که به گوشم سیلی سختی میزد...

هر چی روزهای بیشتری سپری می شد من هم بیشتر به کوروش فشار می آوردم تا زودتر کارها رو انجام بده و من رو خلاص کنه از این همه کلافگی و سردرگمی... کوروش هم با وجود بی میلی هاش تا حد توانش تلاش می کرد...ولی نمی دونم چرا کارها پیش نمی رفت...کوروش سعی داشت منصرفم کنه اما حرف من یکی بود و عوض هم نمی شد...می خواستم قبل از اینکه دیر بشه...قبل از اینکه دلتنگی هام بیشتر بشه...قبل از اینکه آتیش دوباره ی عشقم کار دستم بده فرار کنم...آره باید فرار می کردم...

بالاخره عید هم سر رسید و این بار بر عکس روزهای گذشته بود...سام پا فشاری می کرد که لحظه ی تحویلِ سال هلیا و هومن کنار هم باشن...اونم تو خونه ی کیانی ها و من با شدت مخالفت می کردم و سام رو با ممانعت کردن هام عاصی کرده بودم...

دو روز به عید مونده خودم هم از این همه سر و کله زدن خسته شدم...گوشیم رو خاموش و شرکت رو تعطیل کردم...مهد هم که خود به خود تعطیل شده بود... وسایلم رو برای سفر آماده کرده بودم و تصمیم داشتم بلافاصله بعد از سال تحویل که ساعت 2 بعد از ظهر بود به سمت شمال راه بیوفتم...جواب کسی رو نمی دادم و فقط احسان رو برای سال تحویل پذیرفته بودم...نه کوروش..نه آقای ساجدی و سمیه خانم...فقط من و هلیا و احسان...

ده دقیقه به سال تحویل مونده بود که زنگ در رو زدن...

احسان از جا بلند شد و گفت:حتما" مامان اینان...

با خشم گفتم:من که گفتم نمی خوام کسی اینجا باشه...

احسان دستی مصلحتی به محاسن نداشتش کشید و گفت:جون احسان کوتاه بیا دیگه...الان سال تحویل میشه...

حرف نزدم و احسان سکوتم رو رضایت تلقی کرد و رفت...دو دقیقه بعد صدای کودکانه و شیرینِ هومن تو سالن خونه پیچید و شوک زده ام کرد...بعد هم تصویر سام و هومن جلوی چشمام ظاهر شد...

از دست احسان عصبی بودم...می دونستم که همدست سامه...

هومن با خنده به سمتم اومد...خیلی ناز و خوشتیپ شده بود...کت شلوار پوشیده بود و پاپیون زده بود...با دیدنش تمام خشم و عصبانیتم تو یه لحظه فرو کش کرد و اشک تو چشمام حلقه زد...

romangram.com | @romangram_com