#کینه_عشق_پارت_250
پدرجون هم رو به سام گفت:به دکتر واعظی تلفن کن این دختره از زور خونریزی آخر کار دست خودش میده...
بعد از تلفن کردن مادرجون رو به سام گفت:سامی جان مامان ببرش تو اتاق تا استراحت کنه...سام هم با حماقت تمام منو برد به اتاق خوابمون...
به محض باز شدن در هجوم خاطرات به ذهنم باعث شد تا صدای خورد شدن استخونهام رو زیر این تهاجم سنگین بشنوم...خاطرات بوسه ها و نوازش هامون...حرف ها و دعوا و آشتی کردن هامون...خاطرات تو اتاق معلق شدن و دور سرم گشتن...اونقدر که از حال رفتم و سام با نگرانی مثل پر کاه بلندم کرد و روی تخت خوابوندم...مثل زمان هایی که زیر یه سقف زندگی می کردیم و طعم دهنمون فقط شیرین بود و روزهامون همه رنگی رنگی...
سام لبه ی تخت نشست و با اون چشمای قهوه ای و نگران تو چشمام زل زد و گفت:ببین چی کار کردی با خودت...دیدی گفتم بی خود نگرانی...آخه چرا با خودت اینطوری می کنی؟؟چرا به فکر خودت نیستی؟؟
حرفی نزدم...بالاخره دکتر هم اومد و بعد از معاینه تشخیص داد که چیز مهمی نیست و فقط از ضعف و سر گیجه به این روز افتادم و باید استراحت کنم...سرمی هم تزریق کرد و بعد هم خواب آوری تو سرم...و رفت...
بعد از رفتن دکتر من هم به خواب رفتم...اما چه خوابی...کابوس ها لحظه ای رهام نمی کردن...انگار قرارداد بسته بودن که خواب خوش رو از من سلب کنن و وحشت به جونم بیاندازن...تا سپیده ی صبح ساعتی یکبار با جیغ و ترس از جام می پریدم و هر بار هم سام رو میدیدم که نگران و آشفته یا روی صندلی و یا روی لبه ی تخت نشسته و یا در حال قدم زدن تو اتاقه...سام آرومم می کرد و بی پروا سرم رو می بوسید و من رو دوباره تو کابوس هام رها می کرد...تا سپیده کابوس دیدم ولی بالاخره وقتی که خورشید به زمینیان سلام می گفت خوابی عمیق و بدون کابوس رو در آغوش کشیدم...
صبح که از خواب بیدار شدم سام رفته بود...بدون معطلی هلیا رو آماده کردم هومن رو بوسیدم و بدون خوردن صبحونه از اون خونه خارج شدم...هیچ کس حالم رو نمی فهمید...هیچ کس به اندازه ی من از بودن تو خونه ی کیانی ها عذاب نمی کشید...هر جا رو که نگاه می کردم خاطره ای تو ذهنم جون می گرفت...جلوی شومینه...میز غذا خوری...اتاق خواب ها...باغ خونه و حتی پله ها...پله هایی که آخرین بار با دلی شکسته و روحی خسته سعی داشتن از رفتنم جلو گیری کنن و نتیجه اش شد زخمی که جای محوش هنوز هم رو پیشونیم خودنمایی می کرد و خاطره ی تلخ تحقیر رو به جونم می انداخت...می دونستم اگه بیشتر تو اون خونه بمونم از بین می رم...حمله ی خاطره ها نمی ذاشت که جون سالم به در ببرم...لحظه های تلخ و از دست رفته ی زندگیم مثل خوره ذهنم رو می خورد و در اندک زمانی من رو به وادی نابودی می رسوند و همون جا رهام می کرد...
از همون روز بود که تصمیم گرفتم هر طور شده با هلیا و حتی بدون اون کشور رو ترک کنم و این سرزمین پر از تنهایی و غم رو بذارم و برم...و تمام تلاشم رو هم کردم...
و درست فردای همون روز از کوروش خواستم که آروم و بی سر و صدا برای ویزای من و هلیا اقدام کنه و کارهام رو انجام بده...
کوروش هم مشغول شد و مقداری از املاک رو فروخت و پولشون رو به دلار تبدیل کرد و برای گرفتن ویزا اقدام کرد...اما هیچ کس نمی دونست که کارها کِی منظم میشه و کِی من می تونم از این کشور برم...منم به امید روزی که بتونم برم تمام تلخی هایِ روز هایِ پر از اضطراب و دلتنگی رو می گذروندم...دلتنگی برای هومن...برای خونه و زندگی گذشته ام...برای لحظه های تکرار نشدنی...و برای سام که از وقتی دوباره دیده بودمش بیشتر دلتنگ می شدم و بیشتر عذاب می کشیدم...دوست داشتم که دوباره کنار اون زندگی کنم و خانواده ی از هم پاشیده ام رو دوباره به هم پیوند بدم...اما خوب می دونستم که همه چیز تموم شده...در طول تمام روزهایِ با هم بودنمون..روزایی که هلیا و هومن رو به گردش می بردیم...روزهایی که سام خواستار دیدن هلیا بود و من خواستار دیدن هومن...اون از هلیا حرف زد...از هومن حرف زد...از خودش...از اینکه کار استادی تو دانشگاه رو کنار گذاشته...از همه چیز حرف زد الا از عشق و دلتنگی...الا از به هم رسیدن...الا از یه شروع دوباره...من هم حرفی نزدم...چرا باید حس حقارت رو به جون می خریدم...من باید می رفتم...باید برای همیشه به زندگی سخت و نکبت بارم عادت می کردم...به تلخی روزهای پر از تنهایی و تکرارم...
romangram.com | @romangram_com