#کینه_عشق_پارت_249
به سختی و زحمت از مبل کنده شدم و گفتم:کوروش؟! اون اینجا چی کار می کنه..
سام دوباره به موهاش چنگ زد...معلوم بود داره حرص می خوره...
تلخ گفت:من چی می دونم....
صدای شاد هلیا باعث شد با تردید به سمت در سالن برگردم...مسخ شده بودم و قدرت حرکت نداشتم چشمای همه گشاد شده بود...بی اراده روی زانو نشستم و این هلیا بود که با شتاب خودش رو تو بغلم پرت کرد و میون دست های از هم گسیخته ام جا گرفت...صدای گرم و عطر تنش جون دوباره ای بهم داد و روح تازه ای به بدنم دمید:سلام مامانی...
به خودم فشردمش:سلام عزیز دلم...خوبی قربونت برم؟! کجا بودی تو آخه؟! نگفتی نباشی مامان دق می کنه؟!
کوروش از پشت سر هلیا گفت:این چه وضعیه؟کجایی تو؟؟4 ساعته دارم دنبالت می گردم...چرا گوشیت خاموشه؟؟
متعجب گفتم:خاموشه؟؟امکان نداره...
بلند شدم و به سمت کیفم رفتم...بدون سر گیج و حالت تهوع...حالم خوب شده بود هلیا منو به زندگی برگردونده بود...سام بی سرو صدا هلیا رو تو بغلش گرفت و زیر لب خدا رو شکر کرد..
کیفم رو گشتم اما خبری از گوشیم نبود...یادم افتاد که موقع اومدن به خونه ی کیانی ها کیفم از روی صندلی افتاد کف ماشین و من بی حواس کیفم رو از کف ماشین برداشتم...حتما" همون موقع موبایلم افتاده زیر صندلی و من ندیدمش...
بالاخره مشخص شد که فرهاد و صدف کارشون جلو افتاده و زودتر برگشتن و چون سروناز بهونه ی مهد رو گرفته ساعت 9 سروناز رو بردن مهد...وقتی هم که صدف میره دنبال سروناز هلیا رو هم با خودش میبره...چون متوجه می شه که من دیر کردم و خانم مرادی هم برای رفتن عجله داره...تا می خواد به من زنگ بزنه و خبر بده می فهمه موبایلش شارژ نداره...بعد هم بچه ها رو با خودش میبره رستوران و وقتی میرسن خونه به من زنگ میزنه اما من جواب نمی دم...تو خونه و شرکت هم نمی تونه ردی از من پیدا کنه...ساعت 8 شب به کوروش زنگ میزنه و کوروش هم وقتی می فهمه هلیا پیش صدفه با اونا دنبال من می گردن و تازه آخر شب کوروش یاد سام می افته و تصمیم می گیره سری هم به خونه ی کیانی ها بزنه و متوجه می شه من اونجام...خلاصه که یه سهل انگاری ساده و کوچیک باعث این همه دلهره و نگرانی و اضطراب شده...خنده ام از این می گیره که ما دنبال هلیا بودیم و اونا دنبال من...
بعد از رفتن کوروش و صدف منم از زور خشم بلند شدم تا زودتر برم که دوباره سرم گیج رفت و خون از بینیم راه افتاد...ساحل هلیا رو برد اتاق هومن تا سرگرمش کنه و نذاره هلیا صحنه ی بدی رو ببینه...
romangram.com | @romangram_com