#کینه_عشق_پارت_248


سام آهسته لب زد:خوبی؟!

نگاه بغض دار و آبکیم تو نگاه پر رنجش خیره شد...منم لب زدم:نه...خوب نیستم...

قلبم تو گلوم بود و تا سکته فاصله ای نداشتم...دلم می خواست نفس های عمیق بکشم اما راه گلوم بسته بود...بعد سام از خوب بودن می پرسید...

بعد از یک ساعت بالاخره پدرجون با خبر خوش برگشت...

به محض اینکه فهمیدم اون بچه هلیای من نبوده روی مبل وا رفتم و گفتم:وای به حال پدر و مادر بیچاره اش...

با قرص و یخ خون بینیم بند اومده بود اما هنوز ضعف و سرگیجه همراهم بود...وقتی ساعت از 11 شب رد شد قلبم تو سینه ام نه...تو دهنم می تپید...فقط گریه می کردم و می ترسیدم دهن باز کنم و قلبم از دهنم بزنه بیرون...

نگرانی ها وقتی به اوج خودش رسیده که ساعت بزرگ و شماته دار خونه روی 12 ایستاد و صدای کوبشش سکوت سالن رو پر کرد:دنگ...دنگ دنگ...

شده بودم مرده ی بی رنگی که اشک چشماش خشکیده و از شدت بی حالی روی مبل افتاده بود...به زور سام و بقیه روی کاناپه دراز کشیده بودم و در حالی که به لوستر های مجلل آویزون از سقف خیره بودم به تمام احتمال های بد دنیا فکر می کردم...

صدای زنگ در همه رو از جا پروند...اما من فقط توانایی داشتم که روی مبل بشینم و به خبر ناگوار بعدی لعنت بفرستم...

سام با کلافگی دستی به موهاش کشید و گفت:ساجدیه...


romangram.com | @romangram_com