#کینه_عشق_پارت_247

بلند شدم و ایستادم اما سرم گیج رفت و دوباره روی دست های سام افتادم...

سام قطره اشکی رو که به سختی تو حصار پلک هاش نگه داشته بود رو رها کرد و گفت:هنوز که چیزی معلوم نیست...شاید اصلا" هلیا نباشه...بعد رو به پدرش گفت:منم میام...

پدرجون مانع شد و گفت:من و بهروز می ریم...تو بهتره بمونی و مراقب فریماه باشی...یه تیکه یخ بذارید روی بینیش هنوز خونریزی داره...

سام با اشاره ی پدرجون جلو رفت...پدرجون جمله ای زیر گوش سام گفت که من از همه ی کلماتش فقط سرد خونه رو شنیدم...

رنگ از روی سام فرار کرد و تعادلش هم ایضا"...بهروز زیر بازوی سام رو گرفت و کمکش کرد تا بشینه...

آروم اما مقتدر پرسیدم:مرده؟؟مگه نه؟!اون بچه مرده...

سام به سمتم اومد و گفت: نه عزیزم...

با گریه فریاد زدم:پس چرا پدرجون داره می ره سردخونه؟؟گل من پر پر شده سامی؟؟ آره؟!

سام دستام رو گرفت و داد زد:ساکت شو فریماه...خدا نکنه...نفوس بد نزن...

پدرجون رفت و نگاه نگران من هم به دنبالش...

وقتی به حقیقت داشتن اون خبر لعنتی فکر می کردم می خواستم بمیرم...فکر اینکه بلایی سر هلیا اومده باشه دیوونه ام می کرد...دستی به پیشونیم کشیدم و به نگاه غمگین سام چشم دوختم...نگاهش حرف داشت...خیلی زیاد...حرف هایی که از درکشون عاجز بودم...حرفایی که نمی فهمیدمشون...حرف هایی که فقط و فقط می دیدم...می دیدم که تو نگاهش یه چیزی هست...اما...خوندنش انگار...انگار بی سواد شده بودم و روخوانیم ضعیف شده بود...رو خوانی که نه...انگار نگاه خونیم ضعیف شده بود...شایدم از اول توان خوندن نگاه ها رو نداشتم و این فقط یه توهم ساده بود...اینکه می تونم حرف دل ها رو از تو نگاه ها بخونم...

romangram.com | @romangram_com