#کینه_عشق_پارت_246


با گریه نالیدم:چیزی معلوم نیست؟؟تنها دختر من...یه دختر بچه ی 4 ساله از یک ظهر غیبش زده و معلوم نیست اسیر دست کدوم نامرده...بعد تو می گی چیزی معلوم نیست؟!

سر تکون دادم و گفتم:سامی اون خیلی کوچیکه...

سام در حالی که آستین لباسش پر از خون شده بود و من رو به سمت دستشویی می برد گفت:پیدا میشه...نگران نباش...به کلانتری اطلاع دادیم...

منو وارد دستشویی کرد...دستام به شدت می لرزید و سر سنگین شدم بی اراده روی شونه ی سام افتاد...سام خودش صورتم رو شست و دستمالی روی بینیم گذاشت و همون طور که دستش دور کمرم قلاب بود روی مبل ها نشست و من رو هم کنار خودش نشوند...

گریه نمی کردم...تقریبا" ضجه می زدم...سام با غصه نگاهم می کرد و حلقه ی اشک تو چشماش می درخشید...

تلفن زنگ خورد و من از جا پریدم...ساحل تلفن رو برداشت و بعد از چند لحظه رنگ صورتش با دیوار پشت سرش یکی شد و قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید...

شواهد نشون می داد که خبر خوشی تو راه نیست...ساحل گوشی رو گذاشت و برای چند ثانیه به گوشی ِ روی دستگاه خیره شد...بعد به خودش مسلط شد و به سمت پدرجون رفت و چیزی زیر گوشش زمزمه کرد...

پدرجون با سرعت بلند شد و گفت:من الان بر می گردم..

با التماس گفتم:چی شده؟! تو رو خدا به منم بگید چه خبره؟!

ساحل سمت راستم نشست و گفت:هیچی...از کلانتری خبر دادن یه بچه ی تصادفی پیدا شده خواستن بریم برای شناسایی...


romangram.com | @romangram_com