#کینه_عشق_پارت_245
من بی حرف به سمت کیفم رفتم و از جا کندمش و به سمت در رفتم...صدا از کسی در نمی اومد...اوقدر همه مات و گیج بودن که انگار قدرت تکلم هم نداشتن...
نمی خواستم برای بار دوم تحقیر بشم...مدام تو ذهنم تکرار می کردم که اومدنم از اول هم اشتباه بود....
پدرجون نگاهی به من که آشفته و لرزون به سمت در سالن می رفتم انداخت و دوباره و این بار بلند تر گفت:چرا کسی جوابمو نمیده؟؟
سام با بغضی مشهود گفت:هلیا از ساعت 1 ظهر امروز گمشده...
به خاطر ضعف و سرگیجه سکندری خوردم اما توجهی نکردم و همون طور که کف دستم رو روی پیشونیم گذاشته بودم از جلوی پدرجون رد شدم و اون با نگاه نگران و گنگش تعقیبم کرد و بعد آهسته و بی رمق گفت:کجا داری میری فریماه؟؟
با صدایی که به زحمت در می اومد گفتم:ببخشید آقای کیانی از اولشم نباید مزاحم شما می شدم...و دوباره سکندری خوردم...پدرجون چند قدم فاصلمون رو با چند قدم بلند برداشت و زیر بازوم رو گرفت و گفت:شرمنده ام می کنی فریماه جان...تو رو خدا منو ببخش...
بعد نگاهی به صورتم انداخت و گفت:ای وای....سامی آمبولانس خبر کن...
دستی به شال شل و ولم کشیدم و گفتم:چیزی نیست خوبم...دوباره به راهم ادامه دادم که پدرجون گفت:تو رو جون هلیا قسم اینطوری نکن...تو هنوزم دخترمی...
به گریه افتادم...این مرد چی می گفت...من هنوز دخترش بودم؟؟مگه می شه؟؟! مگه می شه که کسی دخترش رو از خونه بیرون کنه و تمام صفات بد رو بهش نسبت بده؟؟!!
پدرجون منو به سمت مبل ها برد...مادرجون بادیدنم به صورتش زد و گفت:خاک بر سرم...فریماه جان داره از بینیت خون میاد...
با این حرف سام که سرش پایین بود...سر بلند کرد و با دیدنم به سمتم دوید و گفت:داری خودت رو می کشی...هنوز که چیزی معلوم نیست...
romangram.com | @romangram_com