#کینه_عشق_پارت_244


سام عصبی دستی به موهاش کشید و گفت:آخه چرا سهل انگاری کردی؟؟تو نباید همین طوری اونو تو مهد ول می کردی...اونا که مسئول بچه های مردم نیستن...باید سر وقت می رفتی دنبالش...

عصبی گفتم:اولا" چرا اونا مسئول بچه ها هستن...تا وقتی که خانواده هاشون اونا رو تحویل بگیرن...دوما" مهد کودکی که مال خودمه حق نداره با بچه ی صاحبش هم مثل بچه های دیگه رفتار کنه...

سام به وضوح جا خورد و مردد گفت:مهد کودکِ خودت؟!

کلافه گفتم:آره اونجا مال منه...سام حالا چی میشه؟؟ هلیا کجاست؟!...

بعد از گفتن این جمله دو زانو روی زمین نشستم...مادرجون جلو اومد و گفت:پاشو مادر پیدا می شه بالاخره مملکت بی در و پیکر که نیست...پیدا میشه...

مادرجون می گفت پیدا میشه و لرزش صداش می گفت که امیدی به جمله هاش نداره...

کلافه و عصبی بودم...گریه ام بند نمی اومد و دل و روده ام از استرس بهم می پیچید...ساعت از 5 بعد از ظهر گذشته بود و خبری از هلیا نبود...هومن هم تب کرده بود و معلوم شد که حضور بی موقع سام تو خونه به خاطر سرماخوردگیِ هومن بوده...حالم بهم می خورد...از طرفی نگرانی هایی که تبدیل به ترس های مزمن میشد و از طرفی هم موج خاطرات که هر چند وقت یکبار وقتی به جای جای خونه نگاه می کردم به مغزم حمله می کرد...دیگه حتی نمی دونستم که برای چی گریه می کنم...برای هلیا؟!...برای چند سالِ از دست رفته؟!...برای سالهای باقی مونده؟!...یا برای خاطراتی که برای همیشه تو ذهنم ثبت شده بود؟!...به طرف دستشویی دویدم...از معده ام به جز آب زرد رنگ و بد بو چیز دیگه ای خارج نشد...چی باید از معده ام بالا می اومد وقتی که توش خالیِ خالی بود؟؟از شام اندک شب قبل به بعد چیزی نخورده بودم...مادرجون زیر بغلم رو گرفت و به سمت مبل ها برد...سام و بهروز و ساحل هر کدوم با ماشینی تو خیابون ها به دنبال هلیا بودن و من و مادرجون به اصرار سام تو خونه مونده بودیم...

ساعت از 7 گذشته بود که سام خسته و پریشون با رنگ و رویی پریده و چشمایی نگران وارد خونه شد و گفت:نیست...تموم شهر رو زیر و رو کردم ولی نیست...

سرم به دوران افتاد...اشکام که دقایقی پیش خشک شده بودن دوباره جوشیدن و بالا اومدن و از سد چشمام سرازیر شدن...اگه دستم رو به لبه ی مبل نمی گرفتم بی شک نقش زمین می شدم...بی اراده و سست روی مبل افتادم...مادرجون و سام نگران به سمتم دویدن...مادرجون رو به سام کرد و گفت:از دیشب تا حالا چیزی نخورده...سه بار هم حالش بهم خورده...لب به هیچی هم نمیزنه...می ترسم از پا دربیاد...

ساحل و بهروز هم دست خالی برگشتن...قیافه ی بهروز جا افتاده تر و مردونه تر شده بود...ولی هنوز هم همون بهروز بشاش قدیم بود که حالا تو نگاهش ترس و نگرانی موج می زد...ساعت 9 بود که ورود کیانی بزرگ اعلام شد و پدرجون با قیافه ای نگران و رنگ پریده به سمت ما اومد و گفت:چی شده؟؟چرا همتون مثل گچ سفید شدین؟؟


romangram.com | @romangram_com