#کینه_عشق_پارت_243

عصبانی...نگران و ناراحت بودم و فقط خدا می دونست که اگه حدسم درست می بود چه بلایی سر کیانی ها می آوردم...تمام مسیر باغ تا در سالن رو دویدم...اشکام روی گونه های مخمل گونم سر می خوردن و به اطراف پخش می شدن...به در سالن که رسیدم سراسیمه و با شدت درو باز کردم و وارد خونه شدم...همون موقع مادرجون از آشپزخونه بیرون اومد و سام هم از پله ها سرازیر شد...با دیدن سام اونم اون وقت روز تو خونه شکم به یقین تبدیل شد...

مادرجون جلوی در آشپزخونه و سام هم روی پله ی دوم خشک شده بودن و گیج و گنگ به من نگاه می کردن...

با خشم گفتم:هلیا کجاست؟!

مادرجون قدمی جلو اومد که فریاد زدم:می گم بچه ی من کجاشت؟؟

سام عصبی جلو اومد و گفت:منظورت چیه؟!

چند قدم بلند به سمتش برداشتم و گفتم:برو هلیا رو بردار بیار...خودت خوب می دونی منظورم چیه...

سام پرخاش کرد:هلیا اینجا نیست...

جا خوردم و فکر کردم از در انکار وارد شده...اما حالت متعجب و برافروخته ی صورتش نشون می داد که از قصه بی اطلاعه...وگرنه سام از من نمی ترسید که بخواد بودن هلیا رو تو خونه اش از من مخفی کنه...تازه اگر هم برده بود حق داشت...اون پدر بود و تو قانون ما تمام حق حضانت به گردن پدر بود و یه مادر با تمام زحمت ها و دل نگرانی هاش هیچ حقی نسبت به بچه ی عزیزش نداشت...

کیفم از دستم رها شد و با صدا به زمین خورد و من مات و مبهوت و بغض دار گفتم:پش هلیا کجاست؟!

سام باز هم جلو اومد و گفت:درست حرف بزن ببینم چی شده...

با گریه ماجرا رو شرح دادم ...

romangram.com | @romangram_com