#کینه_عشق_پارت_242


زندگیم مثل دریا شده بود که روزهای طولانی دست خوش امواج آروم و یکنواخت بود و بعد ناگهان سونامی می اومد و زندگیم رو زیر و رو می کرد...

گاهی به قدری زندگیم یکنواخت بود که دلم می خواست پرده های یکنواختی رو به آتیش بکشم و دنبال سرگرمی می گشتم برای خلاص شدن از تکرار ها...گاهی هم چنان طوفان پشت طوفان می اومد که حتی قدرت ایستادگی نداشتم...چه برسه به مقابله...خنده دار تر از همه این بود که تمام اتفاقات زندگیم یا تو خزون بی رنگی ها می افتاد...یا تو زمستون سپیدی ها...بعد از چند سال هنوز هم سرگردون بودم که چرا زندگی من با پاییز و زمستون گره خورده و تمام اتفاقات شوم و ناگوار درست زمانی برایم می افتاد که زمین یخ بسته و گریان بود...شاید هم دلش به حال من می سوخت که این چنین هوهوی باد رو تو کوچه ها به راه می انداخت و سوز سرد به جون خونه ها می کشید و خیابون ها رو تو سیلاب برف و بارون غرق می کرد...به هر حال اون اتفاق شوم هم مثل تمام اتفاقات زندگیم تو یه روز سرد و کوتاه پاییزی افتاد...

هلیا کلافه و بهونه گیر شده بود و من تو شرکت کارهای زیادی داشتم...فرهاد و صدف به همراه سروناز به شیراز رفته بودن تا تو یه کار تحقیقی شرکت کنن...هلیا بیش از پیش تنها بود و گهگداری هم بهونه ی هومن رو می گرفت ولی وقتی با نگاه خشمگین من رو به رو می شد لب بر می چید و گوشه ای ساکت می نشست...نمی دونم چرا اینقدر هلیا به هومن کشش داشت..یعنی می شد گفت که همخونی اونا رو به سمت هم می کشه؟؟...

اون روز تصمیم گرفتم هلیا رو به مهد ببرم و خودم هم به کارهام تو شرکت برسم...هلیا از پیشنهادم استقبال کرد و من بعد از رسوندن هلیا به شرکت رفتم...کارم تا ساعت 12:30 ظهر طول کشید...با نگاهی به ساعت متوجه شدم که شیفت اول مهد تموم شده و هلیا هنوز تو مهده...با عجله از شرکت خارج شدم و به سمت مهد رفتم...ساعت 1 بود که به مهد رسیدم و از دفتر دار خواهش کردم هلیا رو بیاره...دقایقی بعد دفتر دار بدون هلیا به دفتر برگشت و رو به من گفت:خانم فرجاد هلیا رو بردن...

متعجب پرسیدم:کی؟! کِی؟!قرار نبود کسی بیاد دنبالش...

شونه ای بالا انداخت و گفت:مربی ها می گن وقتی شیفت رو تحویل می گرفتن کسی تو مهد نبوده...

بلند گفتم:چطور ممکنه؟! خدای من...

به طرف راهرو ها دویدم و همه جا رو گشتم...حتی حیاط پشتی رو...کارگاه سفالگری و زمین بازی...هیچ جا نبود...هر چی بیشتر می گشتم کمتر پیدا می کردم...به مهد برگشتم و از همه پرس و جو کردم...شماره ی مربی ها رو تک به تک گرفتم...همه اظهار کردن که هلیا تا ساعت 11:30تو مهد بوده و آخرین نفر خانم مرادی شیفت رو تحویل داده...موبایل مرادی خاموش بود و تلفن خونه اش رو هم کسی جواب نمی داد...نگرانی و اضطرابم هر لحظه بیشتر می شد...دو تا احتمال وجود داشت یا کسی هلیا رو برده یا در واقع ربوده بود...یا خود هلیا به تنهایی از مهد خارج و حالا هم گم شده بود...هر دو احتمال یکی از یکی نگران کننده تر و بدتر بودن...دو ساعت تموم با گریه تمام خبابون ها و کوچه های اطراف مهد رو گشتم ولی هلیای دردونه ام قطره آبی شده بود و به زمین فرو رفته بود...

کوروش و سمیه خانم و بقیه هم خبری ازش نداشتن...

ناگهان چیزی تو ذهنم جرقه زد که ترس به جونم انداخت...با خودم فکر کردم که شاید کار سام باشه و اون بی خبر از من و برای آزارم این کار رو کرده...به جز کیانی ها ذهنم به جای دیگه ای قد نمی داد...با سرعت به سمت خونه ی اونا روندم طوری که تو راه دو بار نزدیک بود تصادف کنم...جلوی در خونه ایستادم و دستم رو روی زنگ گذاشتم و برنداشتم تا اینکه در با صدا باز شد...حسی بهم می گفت هلیا اینجاست...


romangram.com | @romangram_com