#کینه_عشق_پارت_241

برای در آوردن حرصش گفتم:شاید اونم اومد...اگه من بخوام حتما" میاد...فقط کافیه که بخوام...

سام بلند بلند گفت:چرا این کارو می کنی؟! چرا منو از دیدن دخترم محروم می کنی؟؟ چرا می خوای بری؟؟هان؟! چرا؟!

منم بلند شدم و با خشونت تو صورتش داد زدم:به همون دلیلی که تو منو از دیدن هومن محروم کردی...به همون دلیلی که تو ترکم کردی و به راحتی طلاقم دادی...تو چرا اون کارو با من کردی؟؟مگه نمی دونستی که چقدر دوست دارم؟؟مگه نمی دونستی که چقدر تو و هومن برام مهمین؟! مگه من زنت نبودم؟! مگه بارها و بارها بهم نگفته بودی که پاره ی تنتم؟!...کارم از صدای بلند و داد گذشته بود...

فریاد می زدم:کجا بودی اون موقع که بی سرپناه و خسته تو کوچه ها و خیابونا دنبال یه نشونه از تو می گشتم؟! کجا بودی روزایی که غم از دست دادن بچه و عشق و خانواده ام با هم داشت نابودم می کرد؟! کجا بودی اون روزایی رو که جلوی در خونه اتون کشیک می کشیدم که برای یه لحظه تو یا هومن رو ببینم؟؟ کجا بودی که ببینی چند ساله دارم با خاطراتت زندگی می کنم؟مگه من زنت نبودم؟! مگه دوسم نداشتی؟! لااقل حرمت تمام با هم بودنامون رو نگه می داشتی و به خاطر من...به خاطر مادر بچه ات تو روی پدرت می ایستادی...می ایستادی و اجازه نمی دادی پدرت مادر بی پناه بچه ات رو نصفه شبی تو اون بارون آواره ی خیابونا کنه...به حرمت مادر بودنم ازم دفاع می کردی...به حرمت زن بودنم و تمام زنیت هایی که در برابرت داشتم...من بد کردم؟؟ درست...دروغ گفتم؟؟ درست...پنهان کاری کردم؟؟ اینم درست...اما در کنار همه ی اینا عاشقت بودم...دوست داشتم و حاضر بودم برات بمیرم...تو در موردم اشتباه برداشت کردی...غلط...پدرت به من انگ کلاهبرداری زد و تو تماشا کردی...غلط...من آتیش گرفتم و سوختم و نابود شدم و تو هیچ کاری نکردی...اینم غلط...من مُردم سام...مُردم...این فقط جسممه که می خوره و می نوشه و می خوابه و زندگی می کنه...اونم فقط به خاطر هلیا...وجود هلیا باعث و بانیِ ادامه یِ زندگی نکبتی منه...تو به من بگو...تو بگو چرا می خوای آرامشم رو بهم بزنی؟ چرا می خوای سختی های گذشته رو برام زنده کنی؟تا کی می خوای عذابم بدی؟هان؟؟این 5 سال بس نبود؟این همه عذاب و تنهایی و دربه دری بسم نیست؟؟ اومدی یه بار دیگه نابودم کنی؟؟

داد می زدم و مثل وحشی ها وسایل خونه رو بهم می ریختم و گلدون ها رو می شکستم...سام سعی داشت آرومم کنه...ولی نمی تونست...وقتی داشتم به ویترین حمله می کردم دست هاش دور تنم حلقه شدم...عطر گس و مردونه اش تو وجودم پیچید و صدای نجوا گونه اش در جا میخکوبم کرد:آروم باش عزیز من...نازنینم...بسه چرا اینقدر خودت رو عذاب می دی؟؟

اقدام کرده بود تا ببوسدم که با دست پسش زدم و غریدم:تمومش کن سام...بین ما همه چیز تموم شده...برو بیرون...سام آهسته و سنگین ازم دور شد و به سرعت و بدون هومن خونه رو ترک کرد...

به سمت اتاق بازی رفتم و درو باز کردم...از دیدن هومن و هلیا که کنار هم بازی می کردن قلبم تو سینه فرو ریخت...حسرت ها به قلبم سرازیر شد و اشک تو چشمام حلقه بست...

هومن و هلیا با تعجب به من نگاه می کردن...روی زمین زانو زدم و دستام رو به دو طرف باز کردم...بچه های عزیز من مثل دو تا جوجه ی کوچولو و بی پناه به آغوشم پناه آوردن...جفتشون رو با هم تو آغوشم فشردم و های های گریه رو سر دادم...قلبم داشت از سینه ام بیرون می زد...تحمل این همه درد رو نداشتم...صبرم به انتها رسیده...صبرایوب هم اگر داشتم تا حالا از پا افتاده بودم...بچه ها هم بی دلیل تو آغوشم زار می زدن...به سختی آرومشون کردم و کنار هم خوابوندمشون...اون شب یکی از بهترین شب های زندگیم بود و شاید اگه جای سام بینمون خالی نبود به جرأت می تونستم بگم اون شب بی نظیر بود...اما جای خالی پدر خانواده قلبم رو سوراخ می کرد و روحم رو زخمی...تا صبح پلک رو هم نذاشتم...دقیقه ای یکبار بچه ها رو تو خواب بوسیدم و کنار گوششون شعر و لالایی زمزمه کردم...نگاهم رو خیره بهشون دوختم و اشک ریختم و غصه خوردم...شاید این لحظه ها دیگه هرگز تکرار نمی شدن...در آخر هم کنار تختشون به خواب رفتم...

دو هفته ای بود که زندگی جریان عادیش رو از سر گرفته بود که باز هم اتفاق دیگه ای قدرت دست سرنوشت رو نشونم داد...

انگار قرار نبود من به آرامش برسم...زندگیم مثل کارتون ها...کمدی و خنده دار شده بود...4 سال تمام تنهایی و بی کسی اذیتم می کرد و حالا هم طوفان اتفاقات...زندگیمون تو گردباد فرو رفته بود و ما هنوز نمی دونستیم که کجای این زندگی وایسادیم...

هیچ کس جایگاه خودش رو تو بازی سرنوشت نمی دونست...من هم مثل بقیه...نمی دونستم مدافعم یا مهاجم؟؟ دروازه بانم یا گُلر..

romangram.com | @romangram_com