#کینه_عشق_پارت_240


ساعتی با هلیا و هومن بازی کردیم که سام گفت:می خوام باهات حرف بزنم...بچه ها رو به اتاق بازی فرستادم و خودم مقابلش نشستم و سرد گفتم:می شنوم...

سام نفس عمیقی کشید و گفت:چرا اینکارو کردی؟؟ چرا همون موقع نیومدی و حرفی نزدی؟

ناراحتی تو وجودم شعله کشید...این مرد چی می گفت؟!...این خانواده چه توقعات بالایی از من داشتن...اخم هام تو هم رفت...نا محسوس بود اما اخم بود...

گفتم:می گفتم که چی بشه؟که تو و پدرت بازم تحقیرم می کردید و عذابم می دادید و بچه ی دومم رو هم ازم می گرفتید؟؟

سام خواست چیزی بگه که خشمم فوران کرد و صدام بالا رفت...دست خودم نبود تا خِره خِره پر بودم از این خانواده که هر روز برام خواب های جدید می دیدن...

گفتم:بسه سام...همه چیز تموم شده...همه چیز...حالا هم بهتره هر کی بره دنبال کار و زندگی خودش...بهتره خودت و هومن رو به هلیا وابسته نکنی...من رو هم راحت بذار و به هومن وابسته ام نکن...من دو ماه دیگه برای همیشه می رم آلمان...

سام از جا بلند شد و داد زد: چی؟؟

خونسرد و آروم تو جام نشسته بودم و به اسپندِ رو آتیش رو به روم خیره شده بودم...

آروم و ملایم گفتم:گفتم تا دو ماه دیگه برای همیشه می رم آلمان...من و هلیا..

سام با شک پرسید:اون وکیل احمقت هم میاد؟!


romangram.com | @romangram_com