#کینه_عشق_پارت_239
پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:شبیه بهروزه...ساحل با سر تایید کرد...
دقایقی بعد هلیا با خجالت به سالن اومد و من به سختی براش توضیح دادم که خانم هایی که رو مبل های خونه ام لم دادن کی هستن و نسبتشون با ما چیه...هلیا شیرین زبونی می کرد و جوری ساحل رو عمه جون خطاب می کرد که دل من هم براش ضعف می رفت...ساعتی بعد مادرجون و هلیا به سختی از هم جدا شدن...
ساعت 8 بود که صدای زنگ سکوت غم انگیز خونه رو شکست...چقدر تنها بودم و چقدر غمگین...به خاطر اشتباه پدر و مادرامون چقدر مصیبت کشیده بودیم و چقدر رنج دیده بودیم...چقدر به خودمون و بچه هامون آسیب رسیده بود...خدایا این دیگه چه سرنوشتیه؟!...
با وارد شدن سام و هومن به سالن خونه ام یخ کردم...پسر عزیز من چقدر خوشگل و خوشتیپ شده بود...اشک تو چشمام حلقه بست...چقدر بد بخت بودم که بزرگ شدنش رو ندیده بودم...قد کشیدن و راه رفتنش رو...اولین کلماتی رو که به زبون آورده رو...چقدر بد بودم که بالای سرش شب بیداری نکشیده بودم...نفسم می گرفت از این همه دوری و جدایی...به سمت پسرکم پرواز کردم و به آغوش کشیدمش...سام دو قدم دورتر ایستاده بود و تماشامون می کرد...تماشا می کرد که چجوری با عطش بدن کوچیک سام رو به خودم فشار می دم و عطر تنش رو به مشام می کشم...اشکم سرازیر شد...چقدر دور شده بودیم از هم...چقدر از هم پاشیده بودیم و چقدر حسرت داشتیم تو وجودمون...من حسرت دیدن هومن و هومن حسرت داشتن مادر...هلیا تو حسرت دیدن پدر و سام در حسرت در آغوش کشیدن دختری که همیشه آرزوش رو داشت...
نفس عمیقی کشیدم و بعد از پاک کردن اشکام از هومنم جدا شدم...صورتش رو بوسیدم و گفتم:چطوری عزیزم؟؟
هومن لبخند زد لبخندی به وسعت تمام شادی های کودکانش...لبخند زد و گفت:خوبم خاله...
نفس تو سینه گره خورد و قلبم به درد اومد...خاله؟؟...چقدر زجر داره که بچه ای که نه ماه تو شکمت پرورش دادی و شش ماه بهش شیر دادی بهت بگه خاله...
سام منو از حال و هوای خرابم بیرون کشید:نمی خوای هلیا رو بیاری ببینمش؟؟ دلم براش تنگ شده...
پوزخند زدم...از دلتنگی حرف میزد این مردِ خوش پوش مقابلم...یه هفته دخترش رو ندیده بود و اینطور مظلومانه خواهش می کرد بچه اش رو بیارم تا ببیندش و رفع دلتنگی کنه؟؟ پس من چی باید می گفتم...من چی می گفتم که 5 سال از پسرم دور بودم...
سکوت کردم و فقط هلیا رو صدا زدم...هلیا با دیدن سام ذوق کرد و گفت:عمو سام...
نگاه سام هم غمگین شد...اونم زجر کشید از شنیدن کلمه ی عمو از زبون دخترش...اما به روی خودش نیاورد و با یه جست هلیا رو تو بغلش گرفت و سرش رو عمیق بوسید و با مهر گفت:جانم عزیزم...سلام نفسم خوبی؟
romangram.com | @romangram_com