#کینه_عشق_پارت_238


می خواستم هر چه زودتر بفهمم و از دست و پا زدن تو این گرداب لعنتی خلاص بشم...

مادرجون نفس عمیقی کشید و نفس من یه جایی بین سینه ام گم شد و بریده بریده و به سختی بیرون اومد...

مادرجون گفت:مهرزاد...پدرت رو می گم،خدابیامرزدش...می دونم دل خوشی ازش نداشتی...خدا گناهاشو ببخشه...یک ماه بعد از اون بحث و جدل لعنتی پدرت اومد دم خونه برای باج گیری...می خواست تو رو ببینه...تو حیاط داد و بیداد راه راه انداخته بود...رفتم تو حیاط تا بفهمم چه خبره که با دیدن مردی که تو حیاط خونه امون ایستاده بود و عربده می کشید خشکم زد...باورم نمی شد کسی که زندگی بچه ام رو بهم ریخت...کسی که باعث شد عروسم تحقیر بشه و از خونه بره...کسی که نوه ام رو بی مادر کرد...کسی که روح خونه امون رو کشت برادرم باشه...

فریاد زدم:چی؟!...برادرتون؟! پدر من برادر شما بوده؟!...شوخی می کنید!! یه همچین چیزی امکان نداره...

مادرجون کنارم نشست و سرم رو تو آغوش گرفت و گفت:چرا عمه به قربونت بره...بابات پیر شده بود...تکیده و معتاد شده بود ولی من خوب شناختمش...یادمه اون موقع ها خانواده ی ما یعنی برزگر با خانواده ی مادرت یعنی کریمی ها دعواشون بود...تو عالم بچگی هیچ وقت نفهمیدم دعواشون سر چی بود و چرا این دو تا خانواده انقدر از هم کینه داشتن...مهرزاد وقتی عاشق سحر شد تو خونه ی هر دو تا خانواده خون به پا شد اما اونا اونقدر عاشق هم بودن که خانواده هاشون رو رها کردن و باهم یه زندگی ساختن...بعد از رفتنشون غیب شدن و هیچ کس نفهمید کجا رفتن و چی کار می کنن...فقط یه روز پدرم اومد و گفت که مهرزاد حتی فامیلیش رو هم عوض کرده...اما هیچ وقت نگفت که فامیلی جدیدش چیه...از اون روز به بعد بابام عاقش کرد و گفت که دیگه پسری به اسم مهرزاد نداره...اون روز پدرت تو خونه ی ما سکته کرد و دو روز بعد هم مرد...ما منتظر بودیم که تو برای مراسم پدرت بیای و ما تو رو ببینیم اما یه مردی اومد و پدرت رو دفن کرد و خبری از تو نشد...گویا دوست وکیلت بود...ما بهش خیلی اصرار کردیم که شماره ای از تو یا وکیلت بهمون بده اما اون قبول نکرد و بعد هم غیبش زد فقط گفت که تو به شمال نقل مکان کردی ما هم دیگه از پیدا کردنت نا امید شدیم...در حالی که نمی دونستیم تو همینجا و تو همین شهری...عمه به قربونت بره که اینقدر سختی کشیدی...هومنم حست کرده که هر روز بهانه ات رو می گیره...حالا برو اون نوه ی خوشگلم رو بیار من ببینمش...

سر بلند کردم و گفتم:من به سام هم گفتم...اون نوه ی شما نیست....

مادرجون خندید و گفت:منو سیاه نکن بچه...سام هلیا رو ازت نمی گیره...یعنی ما نمیذاریم...پس برو بیارش...یه نظر که دیدمش دلم براش ضعف رفت...

زهره خانم رو صدا کردم و ازش خواستم هلیا رو بیاره...چقدر همه چیز در هم بر هم و پیچیده شده بود...البته در عین حال ساده ی ساده...چه آسون در عین بی نسبتی منسوب شده بودم به کیانی ها...شده بودم برادرزاده ی همسر آقای کیانی!!...مثل یه جریان برق قوی بود...مثل یه شوک عظیم...نمی تونستم تشخیص بدم من طوفانم یا اونا؟!...من زندگی کیانی ها رو بهم ریختم...یا اونا زندگی منو؟!...من آرامش رو از اونا گرفتم یا اونا از من؟! خدایا چرا همه چی تو هم گره خورده؟! چرا هر طرف این زندگی رو می گیرم یه جای دیگه می لنگه؟؟ من کجای زندگیم ایستاده ام که به هر سمت نگاه می کنم بیشتر گیج و سردرگم می شم و بیشتر خسته و کلافه...چرا نمی تونم یه زندگی بی تنش داشته باشم؟!...از نوزده سالگی تا همین حالا که 28سالمه همش درگیر بودم...همش سرگردون و پر غصه بودم...مدت آرامش داشتنم محدود به زمان های کوتاه بود...ای خدا من چی کار کنم؟؟...زنی که سال ها مادر صداش زدم و تو خونه اشون زندگی کردم عمه ام بوده...مردی که سالهای سال دوسش داشتم و همسرش بودم...پسر عمه ام...و مردی که منو از خونه اش بیرون کرد در واقع شوهر عمه ام بوده...یادمه سمیه خانم یه جمله ای می گفت که این روزا خیلی به حال و روز من میاد ((پیشونی...منو کجا می شونی)) انگار دست سرنوشت بود که ساحل رو به سمت من هل داد و من رو به سمت سام...و پدرم رو به سمت پدرجون و بعد هم این همه اتفاق رقم خورد...فقط به جرم دروغگوییم...کاش یه جای بهتر و تو یه موقعیت بهتر با سام آشنا می شدم...کاش همه چیز اونقدر پیچیده نبود...کاش...

صدای نق نق بچه ی ساحل منو به خودم آورد...یه بچه ی یک ماهه بود... پرسیدم:بچه ی تو چیه دختر عمه؟؟ساحل لبخند شیرینی زد...بچه اش رو تو آغوشم گذاشت و گفت:پسره...اسمش رو هم گذاشتیم سیامک...

سیامکِ با مزه رو تو بغلم جا به جا کردم و به روش لبخند زدم...پسرِ دختر عمه ام یا...یا پسر خواهر شوهر سابقم؟؟من با این خانواده چه نسبتی داشتم...کجای زندگیشون بودم و اونا کجای زندگیم؟؟


romangram.com | @romangram_com