#کینه_عشق_پارت_237
خونسرد روی یکی از مبل ها نشستم و گفتم:نه...ترسیدم برای هومن مشکلی پیش اومده باشه...
مادرجون به طعنه گفت:تو که احوالی از اون بچه نمی پرسی...ماشینش رو هم که با پیک فرستادی...
تلخ شدم...تلخ تر از زهر...اونا فکر می کردن من از سنگم؟!...نمی شکنم؟!...له نمی شدم و مثل کوه استوارم؟!...
با پوزخند گفتم:چی کار باید می کردم؟ من حتی اجازه ندارم بهش بگم مادرشم...چه توقعی دارید ازم؟؟که بیام مثل یه غریبه به بچه ام سر بزنم؟؟من حتی تو اون خونه هم جایی ندارم...تو خونه ای که یه عالمه خاطره ی تلخ و شیرین رو برام زنده می کنه...من حاضر نیستم یه بار دیگه تحقیر بشم...
ساحل سر تکون داد و گفت:متاسفم فریماه...مامان اینا همه چی رو می دونن...بابا هم خیلی ناراحته...حتی سام تا مدت ها دنبالت گشت اما پیدات نکرد..فریماه منو ببخش..باشه؟؟
پوزخندم صدادار شد:یه روز تو خیابون با ماشین شیکت جلو پام ترمز کردی و من اون روزا تو اوج بدبختی بودم...هیچی نبودم...هیچی نداشته ام...نه ملک و املاک...نه مال و منال...نه تربیت و تحصیلات...نه اصالت و خانواده...ولی یه چیزی داشتم...من اون روزا آرامش داشتم...تو آرامشم رو بهم زدی...تقدیرم رو عوض کردی...بودن تو اون خونه باعث شد عاشق سام بشم...تحقیر بشم...حالا چرا اومدی؟؟این آرامش نصفه و نیمه که الان داری می بینی آرامش قبل از طوفانه؟؟اومدی که دوباره آرامش نصفه و نیمه ام رو هم ازم بگیری؟؟
مادرجون قطره اشکی رو که روی گونه اش چکیده بود رو با دست پاک کرد و گفت:نه..اومدیم یه حقیقتی رو بهت بگیم...
کلمه ی حقیقت پتک شد تو سرم...من از این حقیقت هایی که یه دفعه ای رو می شدن به شدت وحشت داشتم...می ترسیدم از چیزایی که یهو مثل چنار سبز می شدن تو زندگیم...
چشمام ریز شد...حیرون شدم و گنگ پرسیدم:کدوم حقیقت؟؟
مادرجون گفت:قول بده خودت رو کنترل کنی مادر...
فوری گفتم: قول می دم...بگین...
romangram.com | @romangram_com