#کینه_عشق_پارت_236
فصل هشتم
بعد از گذشت یه هفته ی سخت و دردناک...بعد از یه هفته فرار از سرنوشت...بالاخره مغلوب شدم و خودم رو به تقدیر تسلیم کردم و به خونه باغ برگشتم...اما در همون بدو ورودم به خونه بهم ثابت شد که قسمت هر کاری که دلش بخواد می کنه...چه من بخوام و چه نخوام...
مادرجون و ساحل با بچه ای که در آغوش داشت تو سالن خونه ی من نشسته بودن و با آرامش قهوه اشون رو می خوردن...
من ازشون فرار می کردم و اونا لحظه به لحظه به من نزدیک تر می شدن...
هلیا دستم رو فشرد و بهم هشدار داد که باید یه عکس العملی نشون بدم...
نفس عمیقی کشیدم و رو به هلیا گفتم:برو تو اتاقت...
هلیا بدون حرف اطاعت کرد...بچه ام این روزا ساکت شده بود...انگار می فهمید که حال مادرش خوب نیست و جو زندگیمون بدجوری متشنجه...
رو به مادر جون کردم و سرد گفتم:خوش اومدین...اتفاقی افتاده؟؟
ساحل خندید...و من از خنده ی بی دلیلش حرص خوردم...برای چی با این خیال راحت می خندید؟؟اون منو تو این هچل انداخته بود و حالا با تمسخر به ریش نداشته ام می خندید؟؟البته حق داشت شوهرش ور دلش بود و بچه اش تو بغلش...مثل من پر از تشویش و عذاب و نگرانی هر روزه نبود...غم از دست دادن آغوش گرم شوهرش رو نداشت...حسرت شنیدن کلمه ی مادر رو از زبون بچه اش نداشت...یه زندگی از هم پاشیده ی وامونده نداشت که هر روز حسرت داشته های از دست داده اش و نداشته هاش بدست نیومده اش رو بخوره...حق داشت با این آسایش لم بده و لبخند بزنه و قهوه بخوره و بی خیال تمام غم و غصه های من بدبختی باشه که با چنگ و دندون سعی می کنم بچه ام رو برای خودم نگه دارم...آخرین نخ این طناب پوسیده رو...
صداش حواسم رو جمع کرد:باید اتفاقی می افتاد؟
romangram.com | @romangram_com