#کینه_عشق_پارت_235

عصبی داد زدم:مش حیدر؟؟...مش حیدر بیا این روانی رو از خونه ی من بنداز بیرون...

خالی شده بودم...تمام عقده هام رو بیرون ریخته بودم و خالی شده بودم...صحنه ها تکرار می شد و روح من یواش یواش آروم می گرفت...صحنه ی فریاد هایی که سرم می کشیدن...گرفتن حق مادریم...بیرون انداختنم از خونه...حالا بکش سام...حالا حالا ها باید عذاب بکشی تا بفهمی من تو تمام این 5 سال چی کشیدم...

مش حیدر بعد از چند دقیقه تو آستانه ی در ظاهر شد و نگاهی به تیپ و قیافه ی موقر سام انداخت و تعجب کرد...انگار انتظار داشت با یه لات بی سرو پا طرف باشه که با دیدن سام اینجوری وا رفته بود...

بالاخره مش حیدر به خودش اومد و رو به سام گفت:آقای محترم خواهش می کنم بفرمایید بیرون...

سام انگشت اشاره اش رو تهدید وار به سمتم گرفت و گفت:پسش می گیرم...قول میدم...

پوزخند زدم:منم قول میدم که نذارم...در مورد هومن هم کوتاهی کردم باید بعد از نرمال شدن وضعیتم پسش می گرفتم...می بینی که تمام شرایط رو هم دارم...همین طور یه وکیل دهن لق پایه یک دادگستری رو...و تو هیچی نداری...جز یه مشت پول کثیف و یه غرور احمقانه...حالا هم تمام تلاشت رو بکن،اما بدون که بازنده ای،چون هلیا دختر تو نیست و این رو یه آزمایش ساده هم مشخص می کنه...هلیا فقط برچسب تو رو داره...من همه رو بازی دادم تا کسی هویت پدر کثیفش رو نفهمه...از دیدارت خوشحال نشدم و این آخرین دیدار ما خواهد بودآقای کیانی...

بعد از تمام این حرف ها که همشون هم لافی بیش نبود عروسک اهدایی سام رو از همون جایی که ایستاده بودم به بیرون از در سالن پرت کردم و ادامه دادم:دست و دلبازی هات رو هم برای خودت نگه دار...امیدوارم دیگه هرگز نبینمت...

سام مبهوت این همه خشم و وقاحت من بود...مبهوت این همه نفرت و قاطعیت...مبهوت این همه بی اعتنایی و بی تفاوتی به احساساتمون...

ولی بالاخره به خودش اومد و از در سالن بیرون زد و تو تاریکی هراس انگیز باغ گم شد...اما من...من پشتش فرو ریختم و به زانو دراومدم و های های گریه رو سر دادم...تو اون لحظه فقط از خدا می خواستم که هلیا رو برام حفظ کنه چون رفتن هلیا پیش کیانی ها به معنی رفتن نفسم بود...به معنی پایان خط زندگیم...به معنای تموم شدن...یه تموم شدن واقعی...به معنی دوباره تنها شدن...و من غم این دوباره ها رو دیگه نمی تونستم تحمل کنم...نبود هومن رو با بودن هلیا تسکین دادم اما نبود هلیا رو با هیچ چیزی نمی تونستم تسکین بدم...

ترس از دست دادن هلیا باعث شد تا شبونه بار سفر ببندم و به باغ قدیمی مادربزرگم به شمرون برم...

تو اون روزا بیشتر از هر چیزی نیاز به یه همدم داشتم...یه تکیه گاه...ولی سمیه خانم و آقای ساجدی مسافرت بودن و از کوروش هم دل پری داشتم و تحمل دیدنش رو نداشتم...از دست صدف و فرهاد هم که کاری بر نمی اومد...باز جای شکر داشت که زهره خانم کنارم بود و همین طور هلیا...و من روزای بدون هلیا بودن رو حتی تصور هم نمی کردم...

romangram.com | @romangram_com