#کینه_عشق_پارت_234


با پوزخند گفتم:یادمه بابات بهم گفت من یه رن خرابم...خوب هلیا هم نتیجه ی یکی از خرابکاری هامه...

سام به شدت جا خورد و نالید:فریماه..

داد زدم:آره...یادمه آقای کیانی بود که بهم گفت من یه زن خرابم...دروغ نگفته بود...این خونه رو با کلاهبرداری بدست آوردم...ارثیه ای در کار نیست...هلیا هم نتیجه ی همون خرابکاری هامه...فهمیدی؟!

حالا هم اگه اطلاعاتت تکمیل شده گمشو از خونه ی من بیرون..

سام بلند شد و گفت: از اینجا نمی رم مگه با هلیا..

فریاد زدم:گفتم هلیا دختر تو نیست...می فهمی؟؟ من احمق نبودم که برای کیانی ها یه بچه ی دیگه پس بندازم...تفهیمه؟؟هلیا هم فقط همدم تنهایی هامه...اگه ساجدی هم گفته اون بچه دختر توئه غلط زیادی کرده...حالا هم برو بیرون..

سام هم فریاد کشید: این چه طرز حرف زدنه؟؟

با تمام توانم داد زدم:همینه که هست...برو بیرون مگه کری؟!

سام پوزخند زد:ازت شکایت می کنم...هلیا رو پس می گیرم...اون دختر منه و من بهتر از هر کسی می دونم که تو یه زن خراب نبودی و نیستی...می دونم که اون ثمره ی آخرین شب با هم بودنمونه.

با خنده ای عصبی گفتم:هِه اگه می دونستی نمیذاشتی پدرت همچین بلایی سرم بیاره...اگه می دونستی باید پشتم می ایستادی و از زنت دفاع می کردی...الان برای زدن این حرف ها خیلی دیره آقای کیانی...برو هر غلطی دلت می خواد بکن...اون دختر منه...فقط من...و تو هیچ حقی نداری...همون طور که من در مورد هومن حق ندارم...برو بیرون...


romangram.com | @romangram_com