#کینه_عشق_پارت_232


اما به هلیا چیز دیگه ای گفتم...چیزی خلاف تمام خواسته ی قلبی و تمام واقعیت هایی بود که وجود داشت:چند بار باید بگم با غریبه ها حرف نزن؟؟در ضمن خودت که عروسک داری...اینو بده به من و برو با عسل بازی کن...

چشمای روشن و زیباش پر از اشک شد و با مظلومیت گفت:ولی مامانی من اینو می خوام...

با بی رحمی عروسک رو از دستش گرفتم و گفتم:برو تو اتاقت...

مقاومت کرد...دو باره و سه باره حرفم رو تکرار کردم اما هلیا همچنان مقاومت می کرد...

سام عصبانی شد از این همه کشمکش:بسه فریماه...با بچه چی کار داری؟

حرص کردم و با دادگفتم:زهره؟؟ زهره خانم؟؟

در کسری از ثانیه زهره خانم مقابلم قد کشید...به هلیا اشاره کردم و گفتم:ببرش تو اتاقش و تا نگفتم نیارش بیرون...

زهره خانم به سختی هلیا رو به سمت اتاقش کشوند...صدای گریه اش حتی از پشت در بسته ی اتاقش هم به گوش می رسید و اعصابم رو متشنج تر می کرد...داد زدم:زهره ببرش تو اتاق بازی...

زهره هلیا به بغل از پله ها بالا رفت و بالاخره صدای گریه قطع شد...

رو به سام کردم و با صورتی برافروخته گفتم:اینجا چی کار می کنی؟! آدرس منو از کجا پیدا کردی؟؟


romangram.com | @romangram_com