#کینه_عشق_پارت_231

اما به محض وارد شدنم از دیدن صحنه ی مقابلم یخ کردم و تنم لرزید...یکه ی شدیدی خوردم و ترس وجودم رو فرا گرفت...

جلو رفتم...آهسته و لرزون...سام روی مبلی نشسته بود و با هلیا که تو آغوشش جا خوش کرده بود حرف می زد...

یک آن خشم و نفرت تموم وجودم رو فرا گرفت...حس می کردم بند بند وجودم پر از کینه اس...کینه از عشق...کینه از حقارت...کینه از پول و کینه از تمام کسایی که یه روزی دوسشون داشتم...اسم این حس بد چی بود؟؟ نمی دونم...شاید کینه ی حقارت...ولی نه اسمش کینه ی عشق بود...

لب باز کردم و گفتم تو اینجا چی کار می کنی؟؟...

هر چند که وجودم تو آتیش نفرت می سوخت و فریاد می کشید...اما ضعف به صدام اجازه ی ابراز وجود نمی داد...ادامه دادم...با همون صدای ضعیف:کی آدرس اینجا رو بهت داده؟

هلیا با شنیدن صدام از آغوش سام بیرون پرید و با عروسک زیبایی که تو دستش بود به سمتم دوید و جلوم ایستاد...

خم شدم و به چشماش نگاه کردم...می خندید...نه تنها چشم ها و لب هاش بلکه همه ی وجودش...خوشحالیش رو حس می کردم...من یه مادر بودم...

مقابلش زانو زدم و تو بغلم فشردمش...بوی عطر دل انگیز و مست کننده ی سام رو می داد...همون بوی تلخ و دوست داشتنی همیشگی...بو کشیدم و بو کشیدم...

هلیا خودش رو به سختی از بغلم بیرون کشید و گفت:مامانی می بینی عمو سام برام چی خریده؟

نگاهی پر کینه به عروسک انداختم و گفتم:اون آقا عموی تو نیست...

تو دلم گفتم:پدرته...

romangram.com | @romangram_com